تبليغاتX
لوچ خندان
لوچی درد نیست که درمانست و از اینروست که لوچ خندانست
 برای میم!

|+| نوشته شده توسط فرهاد در جمعه یازدهم دی 1388  |
 

|+| نوشته شده توسط فرهاد در چهارشنبه نهم دی 1388  |
 محض خنده

- من میگم که هنر وظیفه  سیاسی داره
- اشتباه میفرمایین ، سیاست وظیفه  هنری داره
- هر دو از مرحله پرتین! هنر باید شاعرانه باشه
- عقیده  من اینه که شعر باید سیاسی باشه
- موافقم!هنر اجتماعی مقدمه
- مزخرف  میگی! هنر آزاد مقدمه
- هنرمند خارج از کشور به درد نمیخوره
- اما  هنرمند داخله کشور دامنهء دیدش محدوده
- هنرمند باید توی خاک خودش بمونه و کار کنه
- بر عکس هنرمند باید بره و جهان رو ببینه، دیدشو باز کنه
- فقط ماییم که هنرمندیم!
- فقط اونا  هنرمندان!
- باید زیر فشار و سختی کار کرد تا هنر شکوفا بشه.
- هنر باید در فضایی آزاد خلق بشه.
-سانسور به رشد هنری کمک میکنه.
- سانسور هنر رو به قتلگاه میبره
- ....................................
-...................................
- ........................................
- ..................................
همه سعی میکنیم که بیانیه صادر کنیم
همه حق داریم
همه درست میگیم
همه باید دیگران رو متقاعد کنیم که هنر دقیقن و فقط همونه که ما میگیم
همه به دور از اشتباهیم
همه به حقیقته هنر واقفیم
همه زیر فشاریم
همه حقمون ازمون گرفته شده
همه در قبال مردم   مسولیت داریم
همه فقط در برابر هنر مسولیت داریم
همه
همه
همه
همه باید دیگران رو امر به معروف کنیم
همه باید مثل من فکر کنن
راه من بهترینه
فکر من عالی ترینه
منم که حقیقت هنرو درک کردم
منم که پرچمدار به حق هنرم
منم که در تاریخ هنر باقی میمونم
منم که
منم که
و دیگران....
همه نادانند
همه گمراهند
همه بی هنرند
همه فراموش خواهند شد
همه به درک خواهند رفت
همه به زباله دان تاریخه هنر ریخته خواهند شد
همه ...... غیر از من!
هیچکس مثل من درد های اجتماعی رو نمیشناسه
هیچکس مثل من هنر رو نمیفهمه
هیچکس مثل من به وطنش پابند نیست
هیچکس مثل من جهان بینی نداره
.....
حالا اگه کسی جرات داره دهنشو باز کنه ! تا بهش بفهمونم که....
میهن دوستی یعنی چی!
تعهد هنری یعنی چی!
زیبایی شناسی یعنی چی!
شهامت هنری یعنی چی!
محبوبیت یعنی چی!
موفقیت یعنی چی!
... یعنی چی!....یعنی چی! 


|+| نوشته شده توسط فرهاد در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388  |
 خشونت

یه نفر با یه مجسمه زده توی صورت برلوسکونی! پنجاه هزار نفرم از طریق فیس بوک این کارو تائید کردن! خیلیا از این بابا دلخورن که داره ایتالیا رو به سمت بدبختی و انحطاط سیاسی  و اقتصادی هل میده.

اما آیا خشونت راه حل مسائل اجتمائیه؟ یا فقط باعث رشد دیکتاتوری میشه؟ این بحث روزه.

|+| نوشته شده توسط فرهاد در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388  |
 شما با هم فامیلین؟


- شما با شاهرخ فروتنیان فامیلین؟
-بله پسر عموم هستن.
- شما با فرهاد فروتنیان فامیلین؟
- بله پسر عمومه .
این قضیه ۳۰ ساله كه تکرار میشه، و جواب هم همیشه همینه. مشکل از اونجا شروع شد كه شاهرخ وقتی بچه بود عاشق نقاشی بود و من عاشق  هنر نمایش ، بعدش من رفتم دنبال نقاشی و شاهرخ رفت دنبال چیزی دیگه، سالها بعد من دوباره رفتم سراغ کار نمایش  و شاهرخ رفت دنبال نقاشی، چند سال بعدش من دوباره رفتم سراغ نقاشی و شاهرخ رفت سراغ بازیگری و... خلاصه دور و بر یا  بلاخره نفهمیدن كه کدوم یکی از ما چیکار میکنه؟! کی نقاش و کی بازیگره  ؟ حالا وضع شاهرخ میشه گفت كه معلوم شده، دست کم از نظر مردم اون بازیگره ، وضع من شلوغ تر از این حرفاس، هنوزم مثل گذشته همه این کارا رو میکنم،  حالا این شده مشکل مردم و هر کدوم از ما باید به هر مناسبتی اینو توضیح بدیم.  اگه با این توضیحات  این موضوع برا ی شما روشن شده  و روزی به یکی بر خوردین كه همچین چیزی رو پرسید جوابشو لطفن بدین. ما كه خودمونم نفهمیدیم چی شد!

|+| نوشته شده توسط فرهاد در شنبه چهاردهم آذر 1388  |
 


ماههای اخیر اینقدر از خونه ام دور بودم که آرزوی لم دادن روی همین مبل و تماشای برنامه های مزخرف تلویزیون و بد و بیراه گفتن به سازنده هاش، بردن سطل آشغال به پائین ساختمون و... شده بود رویا!

در برلین با یه گروه بیست نفره بازیگر از اطباع ترکیه بگیر تا سومالی، آلمان و ارمنستان، اسپانیا و ایتالیا کار کردم. ده روز تمرین فشرده و 25 اجرا دم دیوار برلین( که دیگه نیست) تجربه ی خوبی بود، از این شهر خوشم اومد، البته از آدماش، از هر رنگ و قبیله و ملتی اینجا زندگی میکنن، معرکه بود. سفر بعدی به سلامتی شما " والنسیا"س در اسپانیا که 40- 50 روز دیگه اس و باز همین نمایش و باز گروه جدید بازیگران اسپانیائی! روز از نو و روزی از نو! کم کم دارم از این نمایش خسته میشم( با اینکه یکی از بهترین کارای زندگیمه) میخوام کار جدیدی شروع کنم. اما از دیدار مکانها و آدمای جدید سیر نمیشم.

|+| نوشته شده توسط فرهاد در چهارشنبه یازدهم آذر 1388  |
 دوستی
دوستی از زیباترین احساسات بشریه حتا اگه ویرتوال باشه. من از طریق این وبلاگ و در کل اینترنت دوستان زیادی پیدا کردم، آدمایی كه از طریق رد بدل کردن کلمات به هم دوخته شدیم، و دوستی تعهد به وجود میاره، این هم از خواص دوستیه و در این مورد گاهی همه مون  دچار کمبود میشیم، گاهی ریتم زندگی روزمره به شکلیه كه وقت یا حوصله نوشتن و یا تعریف کردن چیزی، قسمت کردن حسی یا خبری باقی نمیمونه و کاملا طبیی یه كه دوستان از این وضیعت رنجیده خاطر بشن. من به علت شرایط فعلی کاریم بیشتر وقتم در سفر میگذره، برای اجرای نمایشاتم طی ۱ سال گذشته ۴ مورد سفر نسبتا طولانی داشتم، الان هم در برلین هستم كه با یک گروه ۲۰ نفره  بازیگر در حال اجرای نمایش سرزمین هیچ کس  هستیم، ۲ هفته اینجا خواهم بود و بعد از بازگشت به هلند تدارک کار بعدی شروع میشه كه ۴ ماه بعد باید در اسپانیا به اجرا برسه، و بعد باز سفر  به ایران و بعد لبنان و..... میدونین كه این حرفه وقت و نیروی زیادی از آدم میگیره و هر چقدر هم دل میخواد كه بیاد به توقفگاه لوچ و با شما گپ بزنه، بیشتر روزا بدن و ذهن از فرط خستگی نمیکشه و این جاست كه میدونم كه دارم در مورد  دوستام کوتاهی میکنم و شرمنده میشم، اما بازم هر وقت دنیا لحظه یی  دست از سرم برداره اولین جایی كه میام بازم همینجا و پیش شما .
|+| نوشته شده توسط فرهاد در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388  |
 سکوت

مدت زیادی كه اینجا سکوت کردم . گاهی وقتا  اینقدر گفتنی هست كه بهتره آدم ساکت بمونه. از زمان انتخابات تا حالا دست کم هزار بار میخواستم كه چیزایی رو بنویسم اما سکوت کردم، آخه نه تحلیلگر سیاسی هستم نه اصلا اینکه من چی فکر میکنم یا چی حس میکنم برای کسی اهمیتی داره ، یعنی نبایدم داشته باشه، اگه قرار باشه به نظر و احساس ۶ میلیارد جمیعت این سیاره نگون بخت گوش داده  بشه كه نمیشه! میشه؟ نه دیگه نمیشه كه.

خوب این مدت ساکت موندم و بیشتر خوندم كه بفهمم دیگران چی میگن؟ همیشه كه نباید حرف زد، میشه هم فقط گوش داد، خوب منم این کار کردم، البته توی این مدت سید یعقوب چند تا ایده ناب اقتصادی و سیاسی جدید و انقلابی هم برم فرستاد كه نظر بدم، منم نظر دادم، نمیدونم ایده هاش  تا چه حد با استقبال رو به رو بشن؟ اما ظاهرا یکی از مغذای بزرگ اقتصادی کشورمونه، حیف كه قدرش رو  نمیدونن. والا دلم خونه. به قول ادیب بزرگمون: دلمون بدجور گرفته! البته اینم اشکالی نداره، دل برای همین چیزا درست شد دیگه: بگیره، باز بشه، تنگ بشه... خلاصه یک تکه عضله اس كه کارش همین چیزاس دیگه، شما نگران من نباشین، این نیز بگذارد. تا حالش كه دوم آوردیم باقیشم دوام میاریم.
|+| نوشته شده توسط فرهاد در یکشنبه سوم آبان 1388  |
 پول بد است

جوونک جفت پاهاشو کرده بود توی یه لنگه کفش که: پول چیز مخربیه! پول روح انسانو فاسد میکنه! پول پل پیوند انسان به درک اسفل السافلینه! پول آرامش روحانی بشر رو دچار طوفان میکنه و از این جور مزخر......البته نظرش محترمه!

من که سی سالی میشه که این دست مراحل روحانی رو به لطف حق به شدت پشت سر گذاشتم حساسیتم رو نسبت به این جور بحثا از دست دادم و بنابر این هر چی اون بیچاره بیشتر زور میزد که توجه منو به مبحثش جلب کنه کمتر موفق میشد. از بچگی تحت تعلیم و تربیت مدارس کشورمون و زیر دست معلمین فرهیخته( به معلمین واقعن فرهیخته بر نخوره)، از این کلاه ها زیاد سرم رفته بود و پوستم نسبت به این مبحث حسابی کلفت شده بود، تلاش مهربانانه ی معلم انشامون که به ضرب ترکه چوب  و پس گردنی سعی میکرد  به ما احمقا  بفهمونه که علم صد در صد از ثروت یهتره! در حالی که خودش غیر از معلمی، برای پول بیشتر هم بساز و بفروشی میکرد، هم یه مغازه ی بلور فروشی داشت و هم  پول  به ملت نزول میداد! خلاصه یه نمونه ی کامل آدم اهل علم و معرفت بود! بعدها که بزرگتر شدم و کله م شروع کرد به بوی قرمه سبزی گرفتن( معنی این مثل رو اگه شما جوونترا نمیدونین برین از بزرگتراتون بپرسین!) عین همون فرمول رو پیش خیلی از سردمدارای سیاست و گروههای سیاسی شاهد بودم، فقط به جای کلمه ی علم، خدمت به خلائق و وطن و این دست چیزا رو میذاشتن، ما هم که از اول کار همه چیزو همینطوری غلط و غلوط یاد گرفته بودیم، این حرفا رم مثل چرندیات معلم انشامون جدی میگرفتیم، در واقع دیگه برای خر کردنمون احتیاجی به ترکه و پس گردنی نبود و خودمون خودمونو داوطلبانه خر میکردیم!

نتیجه ی اون تعلیم و تربیت زورکی و کلاشانه همین روزگاریه که الان داریم، ما ملت عاشق و سینه چاک علم و اخلاق، صبح تا شب با جدیت تمام و جانبازانه دنبال پول و قدرت میدویم و برای کسب هر چه بیشتر مال اگه لازم بشه از روی جنازه ی همدیگه هم با شلنگ تخته رد میشیم! اشتباه میکنم؟ بحث سر این نیست که واقعن علم از ثروت بهتره یا ثروت از علم یا هر دو یا هیچکدوم یا... صحبت سر دروغگوئیه، سر کلاه برداری فرهنگی، پنهانکاری و حقه بازی. همه در اهمیت بی برو برگرد" عشق  به آب و خاک پدری" سخنرانی میکنیم و اغلبمون در اولین فرصتی که به دست بده مجیز گو و پاچه لیس هر خری که رنگ موش آبی و موهاش زرد باشه میشیم. در باب بزل و بخشش و کمک به نیازمند گلو مونو جر میدیم اما کدوممون حاضریم چیزی رو با دیگران تقسیم کنیم؟ دیگه از عر و تیزامون در باب نجابت ، عزت نفس، وظیفه شناسی، تواضع، مهر به همنوع، تربیت و... چیزی نمیگم، خودتون بهتر این چیزا رو میدونین.

انگار زدم به صحرای کربلا!

حرف اصلی قضیه" بد بودن پول " بود! دلم برای جوونک سوخت که باید هنوز عمری طولانی رو بگذرونه تا بفهمه " عالمین" دو دوزه باز چه کلاهی سرش گذاشتن! اینو همه مون دیر میفهمیم، اگه کسی از میون شما بگه که

 : نه! من دست این کلاهبردا را رو خوندم!

من اول براش دست میزنم و بعد بهش میگم که: این کلاه بس بزرگتر از اونه که بتونی فکرشو بکنی نازنین.

|+| نوشته شده توسط فرهاد در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388  |
 گسترش صادرات

در غرب استقبال زیادی از هر نو محصول خوراکی طبیعی میشه.

لبنیات طبیعی

گوشت طبیعی

سبزیجات طبیعی

و...... غیره!

مقصود از طبیعی هم که روشنه؟ در مورد سبزیجات منظور کشت محصول با استفاده از کود طبیعیه! محصولاتی که به شیوه ی طبیعی کشت میشن تقریبن دو برابر گرونتر از انواع مشابه اما غیر طبیعی هستن.

سید یعقوب که با شامه ی سگیش پولو از دور بو میکشه وقتی این خبرو شنید با من تماس  گرفت که:

- جناب مهندس!( اون فکر میکنه که هر کی خارج زندگی میکنه مهندسه! شایدم داشت فقط مسخره م میکرد!)

یک فکر بکری کردم که هم حوائج این فرنگیا رو بر آورده کنیم هم یه فشاری بیاریم که اقتصاد مملکتمون رو  یه تکونی به جلو بدیم!

- به به سید! چه ایده ی خدا و بنده ی خدا پسندی! حالا چی هست؟

- صادرات تاپاله طبیعی به خارج! برای استفاده در مزارع کشت طبیعی.

- یعنی سید منظورت اینه که ...؟

- نه فقطم تاپاله ی حیوانی بلکه انسانیشم هم!

- یعنی صدور... گ...؟!

- ها! اگه هر ایرانی روزی صد گرم برای صادرات در اختیار ما بذاره میکنه روزی هف میلیون کیلو ...!

- بعله! اما به حملشم فکر کردی؟

- ها بله! عین گاز، لوله کشی میکنیم و  با فشار هوا میفرستیم به آلمان و هلند و فرانسه و....

- به به! چه طرح نوئی! مطمئنم که اتحادیه ی اروپا از این طرح استقبال میکنه.

- هاااا! قدم بعدی صدور به آمریکا و خاور دوره! به جان آقای مهندس نون همه مون میوفته توی روغن!

- من به وجود شما افتخار میکنم.










|+| نوشته شده توسط فرهاد در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388  |
 
 
بالا