لوچی درد نیست که درمانست و از اینروست که لوچ خندانست
درباره وبلاگ
فرهاد هستم از نوع فروتنیان. ساخته و پرداخته ی تهران. بیست سالیه در بلاد فرنگ زندگی میکنم. برای فرار از بیکاری سرم را به شکل حرفه ای به طراحی و تئاتر و نوشتن و سرودن و کلی امور باطله ی دیگر گرم میکنم و نوشتن در این فضای مجازی جزئی از این طرح ... تا اینجاشو که نوشتم بقیه را خودتان حدس بزنید!
عرض شود دوستان که من با انگیزه ی ایجاد راهی برای گفت و شنود با دوستان و هموطنانم این وبلاگ را آغازیدم! و چه خوش که دوستانی خوب و خوشفکر هم از این طریق و از میان شما یافتم.
هرگز دوست نداشتم که برای پر کردن صفحه ی این وبلاگ خودم رو مجبور به روده درازی و یا شر و ور نویسی کنم چرا که برای شما خیلی بیش از این ارزش قائلم. به این علت امروز میخوام برای چند مدتی از همه تون خداحافظی کنم.
علت این تصمیم اینه که از هفته ی آینده به مدت 3-4 ماهی در حال سفرهای کاری( تهیه و اجرای پروژه های مختلف نمایشی در اروپا ) خواهم بود و میدونم که به علت فشرده گی برنامه هام امکان اینکه با حوصله ی لازم مطلبی به این صفحات اضافه کنم را نخواهم داشت. از این بابت بسیار متاسفم اما امیدوارم تااوائل پائیز بتونم با دستی پرتر از گذشته بر گردم.
این رو یک اعلام فوت تلقی نکنین، بلکه یه مرخصی استعلاجی فرض کنین.
در علاقه ما ایرانیا به پاکیزگی جای شک نیست، این
واقعیت حالا زبونزد تمام ملل دنیاس.
فرقی نمیکنه که ایرانی یه پزشک باشه یا کارگر
ساده، استاد دانشگاه یا قصاب، هنرمند یا کشاورز، بی سواد یا تحصیلکرده، همه و همه
توی یه نکته مشترکیم و اون علاقه ی قلبی به پاکیزگیه.
یکی از اولین و شاید بزرگترین دغدغه برای تمام
ایرانیای مهاجر از بدو ورودشون به سرزمین جدید شستشوی مناطق پایینتر از کمره! این
دغدغه شامل حال همه ی ما میشه از پزشک تا کارگر ساده، از استاد دانشگاه تا... همه.
میخوام اینجا و برای شما یه حقیقتی رو بر ملا کنم،
اینکه علاقه ی ایرانیا به نوشابه ی خانواده ( در واقع به بطری پلاستیکی اون) نطفه
نه در ایران بلکه در خارج از مرزهای سرزمین عزیزمون داره، حالا این چه ربطی به اون
قضیه ی پاکیزگی داره، اونائی که باهوشن خودشون میتونن حدس بزنن اما من که به هر
حال برای تکمیل این مقاله ی تحقیقاتی باید خودم بهش جواب بدم پس بیخود به فکرتون
فشار نیارین و ادامه ی این مطلبو بخوونین تا همه چیز دستگیرتون بشه!
هموطنانمون به محض اینکه بار سفر رو توی کشور مقصد
به زمین میذارن و با توجه به فشاری که در طول مسیر سفر، نگرانی های سفر و ترک آب و
خاک پدری، ترس از مامور و معذور، تغییر آب و هوا و تفاوت ساعت و... متحمل شدن،
اولین اقدام متهورانه شون حمله به مواله، که... و آب و هوائی تازه کنن! و درست توی
همین دم عزیز، وحشیانه مورد حمله ی فرهنگ منحط غرب واقع میشن! وقتی که تازه ملتفت
میشن که آفتابه ای در کار نیست و بنابر
این طهارت بی طهارت!! این اولین یورش فرهنگ غرب به سنن این مسافر شرقی، و لازم به
گفتن نیست که غرور ایرانی نمیتونه در
برابرچنین حمله ی بی رحمانه ای سر خم کنه! پس دومین اقدام شجاعانه مسافر به نیت "
پاتک" به دشمن غدار شروع میشه!
با ورود به اقامتگاه تحقیقات وسیعی برای یافتن
یک" آلترناتیو" برای آفتابه مفقوده آغاز میشه و در اینجاس که همون فرهنگ
منحط غرب – ناخواسته- به کمک میاد! اینجاس که مسافر فاتحه ای برای رفتگان خالقین و
صاحبان کوکا کولا و پپسی کولا میخوونه که با اختراع بطری نوشابه ی خانواده ،فرصت
یک-دو روزه ای در اختیار این غریب گذاشتن تا بتونه سر فرصت جایگزین شایسته ای برای
آفتابه ی عزیز و بطری میهمان نوازش پیدا کنه!
دومین فاز مقاومت فرهنگی با جستجو در فروشگاههای
لوازم خانگی و یاغ و باغبانی شروع میشه با هدف یافتن آبپاش خوش دست و مناسب که
بتونه وظیفه ی آفتابه متوفی رو به عهده بگیره! آبپاش های بیچاره که دلشون به این
خوش بود که هر چند ازآشغال پلاستیک ساخته شدن اما میتوونن دست کم یه عمر جلوی سایر
محصولات همجنسشون پز بدن که " همنشین گل و بلبلن" و مقیم باغ و گلستان
هستن، تا چشم توی خوونه ی هموطن مسافر ما باز میکنن سر از مستراح در میارن و به
جای آب دادن به پای گل و درخت در خدمت بلانسبت مناطق ناگفتنی میهمان شرقی در میا ن
و بعد از اون دیگه به قول شاعر : اینک این روی تو و آئینه ی وصف جمال!
هنوز که هنوزه کارخانجات تولید آبپاشهای پلاستیکی
توی اروپا و آمریکا نتونستن ازعلت رشد انفجاری فروش این محصول در طی سه دهه ی اخیر سر در بیارن! تنها توجیهشون"
گسترش علاقه شهروندان به باغبانی و گلکاری"ه! اونچه که مسلمه اینه که این
قضیه برای همیشه به صورت یه راز سر به مهر نزد خودمون باقی میمونه.
با گذشت زمان و به قولی جا افتادن هموطنان در
کشورهای غربی روشهای جدیدی به کمک اومدن تا به ملت ما در حل معضل طهارت کمک رسانی
کنن، از جمله اینان نصب شلنگ در مواله - که از اوائل دهه گذشته و با گشایش
بابسفر هموطنان مقیم فرنگ به میهنمان که
این جانشین مدرن آفتابه را با خود به خانه ی غربت باز آووردن- صفحه ی جدیدی در
تاریخ بهداشت و زیبائی ملت ما ورق زد.
|+| نوشته شده توسط
فرهاد در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388
|
ادعا نمیکنم که ما بچه های آروم و سر به راهی
بودیم،یا سزاوار تحصیل توی " هاروارد"، اما لایق اون همه محبت هم
نبودیم.
سال 50 بود، کنترل دبیرستانمون نه تنها از دست مدیر
بلکه از دست وزیر آموزش و پرورش هم در رفته بود!خشونت و بی نظمی حسابی به مدرسه
حاکم شده بود.
چند ماهی از فرار آخرین مدیر و ناظم میگذشت و مدرسه
شده بود شبیه یه اردوگاه تفریحی و به ما بچه ها در نبود مشق و کتاب به شدت خوش
میگذشت که یه روز خبر رسید که یه بنده خدای بی خبر از همه جا، که ظاهرن تازه از
خارج برگشته داوطلب مدیریت ما شده! مام که حوصله مون از آزادی بی بند و بار سر
رفته بود خوشحال شدیم که بلاخره وزارتخونه داره یه وسیله ی تفریح جدید برامون
میفرسته.
شنبه صبح و به رسم هر روزه، هزار و پونصد شاگرد
نمونه(!) با بی نظمی توی حیاط گل و گشاد و بی ریخت دبیرستان ولو بودیم که آقای
مدیر جدید با هیبتی ترسناک بالای پله های جلوی ساختمون ظاهر شد. قد دو متر. وزنش
دویست کیلوئی میشد. کله ی طاس. چهری ای خشن. پالتوی مشکی بلند با کلاه مشکی شاپوئی
که فقط یه تیکه از سرشو میپوشوند. در کل جون میداد برای اینکه بچه های شرور رو
باهاش بترسونی، اما این چیزا دیگه روی ما تاثیری نداشت!
بر خلاف ظاهر ترسناکش و بر خلاف انتظارمون، با صدائی
آروم و حتا میشه گفت" ظریف" شروع به صحبت کرد. اول با احترام خودشو به
اسم و رسم معرفی کرد و از آشنائی با ما " محصلین عزیز!" ابراز خوشبختی
کرد- معلوم بود که هنوز کسی اونو تو جریان سوابق درخشان این" محصلین
عزیز" قرار نداده بوده- و بعد شرح مفصلی از فوائد علم و نظم داد و اینکه:
میشه با"مهر و محبت" هر انسانی را به فراگیری علم تشویق کرد. اینکه راه
تربیت یک محصل سرکش نه خشونت و فشار بلکه صبر و حوصله ، ایجاد ارتباط انسانیو تشویق است و بس. و از ما به قول خودش"
امیدهای آینده میهن!" دعوت به همکاری در ایجاد محیط آموزشی سالم و" در
خور سرزمین دانش پرور ایران" کرد. و در آخر این جمله را چاشنی کرد: چوب معلم
ار بود.... و بعد که منوجه بی تفاوتی شاگردا شد، نمیدونم از کجا یه تکه ی یه متری
شلنگ مرغوب و کلفت توی دستش ظاهر شد ودر حالیکه اونو دور سرش میچرخوند، با صدائی
سه رگه و خشن نعره زد که: .. زمزمه ی محبتی، جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای
را!و در میون کنسرت دلخراش سازهای بادی
" محصلین عزیز" عربده کشون و مثل پهلوونای شاهنامه زد به قلب لشکر دشمن
و شروع کرد به تار و مار " امیدهای آینده میهن"!
|+| نوشته شده توسط
فرهاد در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388
|
گاهی یه کسی پیدا میشه که شدیدن ادعای دوستی میکنه
اما از دشمن بدتره. برای چنین کسی بودن لازم نیست که حتمن آدم خیلی یدی باشی،
کافیه فقط تا حد غیر قابل تصوری احمق باشی و کند ذهن، پر مدعا و دهن گشاد و وقیح!
همین چند صفت کافیه!
دنیا به سرعت در حال تغییره. بعد از دهها سال تحقیر
و فشار، جنگ، زورگوئی و باج خواهی و...که دنیای غرب به بهانه مخالفت با جمهوری
اسلامی و در واقع به ملت ما وارد آوردن حالا به هر دلیل که اونشم از دید ما فضولا
پنهانه، خدا زده پس کله ی " اوباما" که حالا به اسم نماینده یآمریکا دست از تهدید و اولدورم بولدورم بازی
مرسوم هم ولایتیاش ور داره و مثل یه آدم معقول و فهمیده چار کلمه حرف حساب با ما
رد و بدل کنه. اصلن کاری به سیاست ندارم، همین که شب اول سالی بعد از سی سال یه
نفر به جای اهانت های رایج به ملت بینوای ما، مثل: تروریستا! وحشی ها! بربرها! دشمنای
بشریت و...از این دست، که سالهاست خوراک سیاست پیشگان و رسانه های غربیه، یه بابا
اومد و به حق، جلوی چشم شش میلیارد جمعیت این سیاره ی قراضه با احترام عیدی به ما
تبریک گفت و آرزوی سلامت و شادی برامون کرد. مگه بعضی ها چش دیدن این ذره خوشی این
ملت رو دارن؟! نخیییییییییییییر!
یه بابائی پیدا شده که میگه از روزنامه نگارا و
اندیشمندای کلفت ولایت ایرانه! سالهاس که توی پاریس سرگرم مبارزه با جمهوری اسلامیه
و دلش برای ملتش چاک چاکه! چند بار رفته کاخ سفید و به " بوش" توی تئوری
جنگ توی عراق همفکری رسونده!( فکر کنم مشورتای همین بابا ترکمون زد توی کار
آمریکائیا در عراق!) حالام آقا اومده لاهه و با همکاری احزاب دست راستی هلند و
مجمع صهیونیستها کنفرانسی بر علیه سیاست " اوباما" بر گذار کرده!
طرف به آمریکا پیشنهاد کرده که حتمن ایران رو
بمبارون کنن و اگر هم لازم دونستن برای اطمینان چن تا هم بمب اتمی بندازن اونجا که
خیالشون راحت بشه!
از این دست " دوستان ایران زمین" این دور
و ورا زیادن، خدا رحم کنه که اینهمه " دوست" داریم! اینطوری میتونیم توی
وقت عزیزمون صرفه جوئی کنیم و دنبال دشمن نگردیم!
|+| نوشته شده توسط
فرهاد در جمعه بیست و یکم فروردین 1388
|
بدیهیست که کار هر هنرمندی فراز و فرود دارد. جریان کار خلاقه هنرمند نه
تابع قوانین و موازین شناخته و یا ثبت شده، بلکه تابع تجربیات درونی و بیرونی وی
مسیری غیر قابل پیشبینی را طی میکند که فرایند مادی آن که همان اثر هنری میباشد میتواند
مورد تائید و یا رد مخاطب اثر قرار گیرد که آن هم باز نتیجه هیچ قانونمندی شناخته
و یا پذیرفته شده بوسیله جمع نمیباشد و همواره سخن از معیارهای زیباشناختی فردی و
سلائق متفاوت و غالبن متغیر جمعیت مخاطب( مصرف کننده) آن اثر میباشد.
ادعا نمیکنم که ما صاحب فضای فرهنگی و هنری کاملن سالمی هستیم ، این فضا و
روابط حاکم بر آن نمیتواند از بحران عمومی و تاریخی سرزمینمان جدا باشد. برداشت ما
از بسیاری از پدیده ها و تعاریف اجتماعی، سیاسی و فرهنگی نیاز به دگرگونی و رشد
دارد از آن جمله است مقوله داوری و نقد آثار هنری. متاسفانه مجبور به تائید گفته یکی
از دوستانم هستم مبنی بر اینکه ما ایرانیان گاه برای قد کشیدن یگانه راه را بربالای
جسد دیگری ایستادن میدانیم. آیا این نظر غم انگیز در مورد مقوله نقد و نقادی در
کشورمان هم صدق میکند؟ امید که اینگونه نباشد.
بدیهیست که میشود بیضائی را نقد کرد، به همین ترتیب شاملو را و نیما و آیدین
آغداشلو را و حافظ را و فرشچیان و نادر پور را و حمید سمندریان و امیر حسین راد
را( که این آخرین نفر شاید که سی سال دیگر به کار هنر روی آورد) و... اما فراموش
نکرد که این نقد به چه مقصود انجام میشود، به منظور همفکری در جهت ارتقاء اندیشه و
کیفیت محصول فرهنگی و یا سرکوب فرد هنرمند؟ این مرز بسیار حساسیست که نباید با بی
تفاوتی از کنارش گذشت.
|+| نوشته شده توسط
فرهاد در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387
|
- که چی؟!! انگار یه کیک و به جا اینکه خوت نوش جون کنی، قسمت قسمت کنی!
- خب، چه اشکال داره؟
- ای بابا! تو چقد خنگی! ینی اینکه اونوخ باس با دیگرون قسمتش کنی! به خوت کمتر میرسه وا!
- خب؟
- آدم عاقل چیزی رو که داره که مفتی با دیگرون قسمت نمیکنه! عین اینه که کیک و ده قسمت کنی، خب سم خوت کوچیک میشه! حالیت شد؟!!
- حالیم که بود، خواستم بذارم که ته ته حرفاتو بزنی! این تمثیلت یه اشکال اساسی داره، اینکه " تقسیم" کردن رو با یه چیز شکمی مثل کیک مثال زدی و نتیجه گیریتم بر حسب این مثال ، شخمی از آب در اومد!
چرا فکر نمیکنی که موضوع تقسیم دانش و اطلاعات رو بهتره به جای کیک با دینام دوچرخه مثل بزنی، که هر چی بیشتر حرکت کنه نیروی بیشتری تولید میکنه، تموم که نمیشه هیچ بهش اضافه هم میشه.
- برو بابا! منکه کیکمو با هیشکی قسمت نمیکنم!
|+| نوشته شده توسط
فرهاد در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387
|