تبليغاتX
لوچ خندان
لوچی درد نیست که درمانست و از اینروست که لوچ خندانست
 وای به روزی که بگندد نمک



 توی یه مهمونی" هنرمندانه"!  یکی از بازیگرای  سرشناس بعد از اینکه کله اش از سه-چهار لیوان نوشابه گرم شد هوس کرد یورشی به یکی از کوتاهترین دیوارای جهان یعنی طنز ببره و بعد از کلی پراکنده گوئی حرفاشو با این جمله تموم کرد

: به نظر من " کمدی" اصلن هنر نیست! هنر یعنی " جدی"!

حاضرین که جمله گی اهل فن بودن حرفای این ستاره ی عالم تئاتر و سینما رو به شوخی تعبیر کردن و لیوانی به سلامتیش بالا انداختن، اما وقتی طرف با جدیت حرفشو تکرار کرد انگار آب یخ رو سرشون خالی کردن، با تعجب به هم نگاه میکردن و نمیدونستن چه واکنشی باید نشون بدن.

سرانجام "م.ب" که هم کسی تو شعور هنریش شک نداشت و هم خوشبختانه دهنش چاک و بست نداشت سکوت رو شکست و رفت تو دل یارو:

یعنی میگی که " عبید" و" چارلی چاپلین" و بقیه زکی؟!!

  یارو که به خاطر وقاحت و پر روئیش معروفه و حاضر نبود کوتاه بیاد دوباره حرفای قبلیشو تکرار کرد، اما برای فرار از دست "م.ب" اینم اضافه کرد که: " این دو نفر استثنا هستن!!"


این آقا الان یکی از اساتیدی هستن که سالیانه صدها هنرجو از زیر دستشون به عالم تئاتر و سینمای مملکت پا میذارن!


|+| نوشته شده توسط فرهاد در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387  |
 برلوسکونی2
این بابا برای سومین دوره هم انتخابات ایتالیا رو برد!!!!!
میگن که: معمولن کسائی که به گروگان گرفته میشن شیفته ی گروگان گیرشون میشن! این واقعیت روانشناسانه انگار تو جامعه و سیاستم صدق میکنه، این مردک تا قبل از این دو بار مملکتو به مرز نابودی کشیده و بازم به رئیس جمهوری انتخاب میشه!

|+| نوشته شده توسط فرهاد در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387  |
 برلوسکونی

انگار دعاهای " برلوسکونی" برای بردن سریر ریاست جمهوری ایتالیای بخت برگشته داره مستجاب میشه! اگه تا فردا خدا نکرده به آرزوش رسید، برای اینکه پیروزیش کوفتش بشه یه پست افشاگرانه در بارش مینویسم!! ( امشب از ترس من خوابش نمیبره!)


|+| نوشته شده توسط فرهاد در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387  |
 علی لاف دوزی!


 


قدیما هر از چندی مردی با وسیله ای به شکل گیتار وارد محله میشد و دم میگرفت: علی لاف دوزی!!!!!!!! میدیدم که بعضی از اهالی محل به داخل خونه دعوتش میکردن که با گیتارش پنبه شونو بزنه! از این پنبه زنا چند تائی هر هفته تو محله پیدا میشدن اما من تو عالم بچه گی حیرت زده بودم که چرا اسم همه ی این لحاف دوزا علی بود؟! بعده ها فهمیدم که اون " الیاف دوز" بوده که تو دهن جماعت پنبه زن به مرور زمان به" علی لاف دوز" تغییر شکل داده! از نحوه ی تلفظشون متمئنم که بیشترشون اصلن معنی اونچه رو که داد میزدن نمیدونستن و این شامل بقیه ی مردمم میشد.

وضعیت خیلی چیزا مثل همین قضیه ی" علی لاف دوزیه". خیلی از پزشکامون با گذشت زمان علت اصلی وجود یه پزشک رو فراموش کردن و خیال میکنن که وظیفه ی پزشک دست به سر کردن بیمارا، فخر فروختن و پول روی پول تلمبار کردنه!

رفتگرا فکر میکنن که برای این هدف به این کار گماشته شدن که چپ و راست ساکنین و کسبه ی محل خدمتشونو تیغ بزنن!

کارمندای دولت تصور میکنن که کار شکنی در امور مراجعین و جیم شدن از اداره از اصول اولیه ی کارشونه!

این فراموشی شامل اغلب فعالیتهای ما میشه و هنر هم تابع همین قاعده س.

بعضی( سعی میکنم نگم اکثرن) از ما هنرمندا فکر میکنیم که هنر وسیله ای برای معروفیت و پز دادنه! امکانی برای گنده گوئی و مورد توجه و تعظیم-تکریم قرار گرفتنه! خود رو بالاتر از دیگران دیدنه! وسیله ی بیان نظریات و بیانیه های من در آوردی و به خورد خلایق دادنشونه!

 یادمون میره که " علی لاف دوز" نیستیم بلکه " الیاف دوزیم"
|+| نوشته شده توسط فرهاد در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387  |
 علی الحساب
دوستان عزیز به علت شیر تو شیر شدن کارای جاریم تو این هفته ازتون اجازه میخام که دو-سه روزی با تمام سختیش دوری منم تحمل کنین تا با مطالب خوب خوب برگردم! فعلن برای اینکه احساس نکنین که خیلی هم بیخود وقتتون با مراجعه به اینجا تلف شده براتون یک طرح میذارم به عنوان علی الحساب!


|+| نوشته شده توسط فرهاد در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387  |
 مردی بالای کوه


 

لورنزو میلانی اشرافزاده ای از فلورانس بود که به خواست خانواده اش به مدرسه ی الهیات رقت و بعد به جمع خادمین کلیسای کاتولیک پیوست.

 دهقانی که در کنار خانه ی ییلاقی در بالای تپه های شهرک " ویکیو" باهاش آشنا شدم داستان زندگی " دن میلانی" رو اینطور برام تعریف کرد: آدم روشنفکری بود و نمیتونست با سیاستای کلیسا کنار بیاد، نمیتونست تحمل کنه که کلیسا به خاطر روابط سیاسیش با دولت فاشیست موسولینی مراسم دعا برای سربازائی که عازم قتل عام ملتای بی نوای اروپای غربی بودن برگذار کنه. میگفت که کار مسخره ایه که ارتشهای متخاصم همزمان برای پیروزیشون به درگاه خدای یگانه دعا کنن! و به شدت به کلیسا که از این دست مراسم مردم فریب حمایت میکرد انتقاد میکرد، اگه از خانواده ی متنفذی نبود سرشو زیر آب میکردن اما کلیسا نمیتونست از کمکهای کلون مالی " میلانی" ها چشم بپوشه و برا همین دندون رو جیگر میذاشتن! اما وقتی که" لورنزو" شروع به گیر دادن به مسائل اساسی تر مثل فقر و اجحافات اجتمائی به طبقات محروم کرد دیگه طاقت واتیکان طاق شد و لورنزوی به قول خودشون " سر خر" رو به کلیسای قراضه ی بالای همین تپه تبعید کردن!اون موقع تازه بیست و یکی-دو سالش بود و هنوز کلی برای اینکه پدرشونو در بیاره وقت داشت، میگفت که منو سنگ قلاب میکنین بالای کوه که از دستم خلاص شین؟! حالا بهتون نشون میدم با کی طرفین! اون معتقد بود که مردم با باسواد شدن میتونن از شر خرافات و فقر خلاص بشن و تصمیم گرفت که کلیسای نیمه مخروبه رو به یه مدرسه تبدیل کنه.

 

اون سالا سالای گشنگی بودن و اهالی این منطقه از بی غذائی لت و پار میشدن و بیشترین قربانیا هم بچه ها بودنو " لورنزو" ی جوون میدونست که دعوت از روستائیای گرسنه برای آوردن بچه هاشون به مدرسه کار بی فایده ایه پس رفت به فلورانس و هر چی تیغش میبرید از ثروت پدری رو ریخت تو کیسه و برگشت بالای کوه! به اهالی دره خبر داد که بچه هائی که برای تحصیل به این مدرسه بیان میتونن مجانی غذا بخورن! با اینکه دهاتیا نسبت به این کشیش " مطرود و تبعیدی" اعتماد نداشتن اما برای نجات جون بچه هاشون اونا رو هر روز به بالای کوه میفرستادن.

مدرسه کارشو با شیش تا شاگرد شروع کرد و " لورنزو" روش درسی خاصی رو ابداع کرد که بعده ها به " تحصیل برای فقرا" معروف شد و الان مدارس زیادی تو برزیل و سایر کشورای آمریکای مرکزی و جنوبی به این شیوه تدریس میکنن.

( یکی از همون شیش تا شاگرد اولیه ی " لورنزو" الان رهبر یکی از مردمیترین احزاب سیاسی ایتالیاس)

 

خلاصه همینطور که لورنزو سرگرم خرج کردن ثروت پدری بود و آوازه ی " مدرسه ی فقرا" تو ایالت توسکان میپیچید و دیگه اهالی دره نه برای غذا بلکه برای آینده ی بچه ها اونارو به کلیسای سابق و مدرسه ی فعلی میفرستادن، توجه روشنفکرا هم به این محل جلب شد، بر تعداد شاگردا اضافه میشد و کلیسای فلورانس میخواست از زور عصبانیت کله ی لورنزو رو بکنه!

 لورنزوی جوون که تمام زندگیش شده بود تدریس و رسیدگی به مشکلات مردم، تدوین اصول درسی نوینش و آشپزی برای شاگرداش، دیگه فرصتی براش باقی نمیموند که به خودشم برسه و تو اوج محبوبیت و البته گرسنگی و بیماری وبه سن 43 سالگی در گذشت، اما درسی به واتیکان داد که هیچوقت یادشون نمیره.

پیر پائولو پازولینی یکی از طرفدارای سرسخت" دن لورنزو" بود که معروفه که با دن ملاقات میکرده اما حقیقتش اینه  که وقتی برای اولین بار برای دستبوس این انسان فرهیخته و دردمند خودشو به بالای تپه رسوند که دیر بود و پدر روحانی کودکان فقیر" ویکیو" به خاک سپرده شده بود، این دو نفر هیچوقت با هم ملاقات نکردن.

 این بود داستان به باد رفتن ثروت خاندان" میلانی" و آبروی کلیسای فلورانس و تولد نسل آگاه بعد از جنگ جهانی دوم تو ایالت توسکان.

حرفای مرد دهقان که تموم شد رفتم به بالای تپه و به طرف کلیسا.


کلاس قدیمی به همون شکلی که " لورنزو" برای آخرین دفعه ترکش کرده بود باقی مونده، دولت و کلیسای ایتالیا مدرسه رو به حال خودش گذاشته که به مرور زمان نابود بشه، اما باقی مونده ی شاگردای " دن میلانی" آدمائی سالخورده و اونائی که هنوز تو این منطقه زندگی میکنن، هنوز و با گذشت بیشتر از 40 سال از مرگش به شکل سازمان داده شده از باقی مونده ی مدرسه و یادگارهای استاد بزرگشون مراقبت میکنن.

مردی که اونروز به رسیدگی به باغ مدرسه سرگرم بود و به من و همراهام اجازه داد که به کلاس مدرسه وارد بشیم و سعادت زیارت این سرای عشق و معرفت رو داشته باشیم یکی از اولین شاگردای " دن میلانی" بود که تصادفن شناسائیش کردم و وقتی از سر شوق و به حماقت خواستم که با هم عکسی به یادگار برداریم قبول نکرد و گفت: متاسفم اما من گوریل باغ وحش نیستم که باهام عکس بگیرین!

 به یاد غرور و سرسختی " دن لورنزو" افتادم و برای دیدار از مقبره اش به طرف پائین تپه و گورستان به راه افتادیم، از دور هنوز میشد شاگرد " دن میلانی"  رو دید که تو باغ مدرسه ی دور افتاده ی" فقرا" به رسیده گی به بوته های گل سرگرم بود.



|+| نوشته شده توسط فرهاد در یکشنبه هجدهم فروردین 1387  |
 یکی بر سر شاخ بن میبرید


با دوستی هلندی دز آمستردام درباره ی این گفته ی ایرانی" یکی بر سر شاخ بن میبرید"  صحبت میکردم به این نیت که مقصودی رو روشن کنم که طرف جواب داد که اونرو میشناسه و حتا تندیس این حکایت رو دیده! و از من خواست که سر راه برگشتم به روتردام به دیدن تندیس " شاخه بر" برم. دوستم نمیدونست که "شاخه بر" کار کیه؟ اما آدرس محل اونو میشناخت: روی شاخه ی یه درخت تنومند واقع در یکی از پارکای آمستردام.


هوا رو به تاریکی داشت که به پارک موعود، کنار یکی از آبراههای شهر رسیدم و از رهگذرا سراغ

" شاخه بر" رو گرفتم، انتظار داشتم که همون اولین نفر با انگشت به درختی که تندیس غول آسائی با اره در دست روی شاخه اش ایستاده اشاره کنه، اما نه تنها چنین نشد بلکه هیچ عابری حتا از وجود اون هم اطلاع نداشت! دیگه سرمای غروب آمستردامم داشت به تاریکی اضافه میشد و من با دماغ سوخته روی نیمکتی نشستم که سیگاری دود کنم .

(به تنهائی در روی نیمکتی در زیر درختای بی برگ و بار و غمزده، در وسط شهری بیگانه و پرازدحام، سیگاری لای انگشتای یخ زده، با دماغی سوخته از جستجوئی شکست خورده، یکی از محبوبترین سرگرمی هامه!)

وقتی برای بیرون دادن دود سیگار سرمو به سمت آسمون بلتد کردم(این قسمتو از یکی از سناریوهای کلیشه ای فیلمای درجه سه کش رفتم!)دیدمش! خیلی کوچیکتر از اونی بود که فکر میکردم، قدش به زور به پنجاه سانت میرسید، اما با جدیت ابلهانه ی غولها سعی میکرد با اره ای به قاعده ی یه خودکار بیک شاخه ی قطور درخت رو ببره! خوشحال شدم که دست خالی از این شهر نمیرم، اما دلخور بودم که چرا هنرمند سازنده ی این تندیس نشانی از خودش باقی نذاشته.

اول از کوچیکی این مردک اره به دست تعجب کردم اما وقتی بیشتر فکر کردم به نظرم اومد که هنرمند برداشتی دیگر از این حکایت داشته، اینکه این مردک  کوچک بیهوده تلاش میکنه که شاخه ی تنومند رو ببره، که در جای خودش موضوع جالبیه اما ربطی به حکایت اصلی نداره و با اینکار تندیس رو به سطح یه شعار تنزل داده، ای کاش مردک رو در اندازه ی آدم طبیعی میساخت که قدرت تفکر حکایت اصلی رو از دست نده، به هر حال از دیدن اون مجسمه ی بلاهت خوشحال شدم.


|+| نوشته شده توسط فرهاد در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387  |
 بورخس و اينترنت




*بورخس، نویسنده برخی از مهم ترین آثار ادبی قرن بیستم، عمرش در دوران پیش از رواج اینترنت سپری شد اما در بسیاری از نوشته هایش گویی از جهان جادویی و بی کران اینترنت وارتباطات هزارتوی امروز خبر دارد.

این حرف را چندین منتقد و نویسنده در سال های اخیر نوشته اند. از جمله اومبرتو اکو نویسنده برجسته ایتالیایی که گفته است "شبکه اینترنت واقعی را بورخس اختراع کرد. آنچه بعداً آمده همه مجازی است."

اخیراً کتابی در همین زمینه منتشر شده، با عنوان "بورخس 2.0 - از متن تا جهان مجازی" از نویسنده‌ای آمریکایی به نام پِرلا سسون-هانری که نشان داده بورخس درلابلای آثارش از پدیده هایی حرف می زند که کاربران اینترنت حالا هر روزبا آنها سروکار دارند.

داستان های بورخس، داستان دائرۀالمعارف ها و کتابخانه های بی کران وآدم هایی که حافظه های بی نهایت دارند، امروز در بین شیفتگان اینترنت خوانندگان تازه ای یافته است. خانم سسون می گوید بورخس نویسنده ای است از جهان قدیم با تخیلی از جهان آینده.

یکی از خصوصیات مهم نوشته های بورخس که برای خواننده فارسی زبان بسیار جذاب است استفاده او از متون کلاسیکِ فارسی است، متونی مثل مثنوی معنوی وهزار و یک شب و از آن مهم تر، ارجاعات او به قرآن. کلید درک بورخس هم همین جاست؛ نویسنده‌ای که انگار آثارش در یک بده بستان جهانی شکل گرفته. آثار او مثل کتابخانه ای جهانی است و ردپای بسیاری از کلاسیک های جهان را می شود در داستان هایش دید.

بورخس همین بده بستان را با خواننده هایش هم دارد. او اعتقاد دارد که با هر بار روایت یا تعریفِ داستان برای دیگری نه تنها داستان دیگری خلق می‌شود، بلکه نویسنده دیگری هم متولد می‌شود.

به‌عبارتی، بورخس معتقد است که خواننده و متن در تعامل با یکدیگرند؛ ایده‌ای که باعث شده منتقدانی مثل پِرلا سسون-هانری بورخس را از همین زاویه ارزیابی کنند و او را پدر اینترنت و پدیده جدید web 2.0 بدانند- یعنی سایت هایی که کاربران اینترنت خودشان در تولید محتوا دخیل هستند.

نویسنده کتاب، با بررسی آثار بورخس، به نکاتی اشاره کرده که به نوعی نوید ظهور پدیده اینترنت است.

در داستان "تلون، اوکبر، اُربیس ترتیوس" از مجموعه "کتابخانه بابل" بورخس درباره تالیف "دائرۀالمعارفی بیکران" می نویسد: "ابداع کنندگان تلون چه کسانی بودند؟ ناچاریم که اسم جمع به کار ببریم، زیرا مسلم شده که یک ابداع کننده تنها نداشته ... تصور بر این است که این دنیای قشنگ نو اثر یک انجمن مخفی مرکب از ستاره‌شناسان، زیست‌شناسان، فلاسفه، شاعران، شیمیدانان، ریاضی دانان، اخلاقیون، نقاشان و هندسه‌دانان... است..." و این دنیای قشنگ نو شباهت غریبی دارد به دایرة المعارف ویکی پيدیا که انگار انجمنی جهانی از همین افراد در نوشتن محتوای آن شرکت دارند.

بورخس داستان دیگری هم در همین مجموعه دارد با عنوان "فونس و حافظه اش" که انگار پدیده وبلاگ یا یادداشت نویسی لحظه به لحظه برای اولین بار آن‌جا مطرح شده است: "او می‌توانست همه چیز را به خاطر بسپارد و بازسازی کند. دو یا سه بار یک روز کامل را بازسازی کرده بود. هرگز خطا نکرده بود ولی هر بازسازی یک روز کامل وقت گرفته بود."

در همین داستان، بورخس به فردی اشاره کرده که هیچ چیز از حافظه اش پاک نمی‌شود: "فکر می کردم که هر یک از کلمات من، هر یک از حالات وحرکات من در حافظه سرسخت او ثبت خواهد شد. از ترس این که حرکت بیهوده ای کنم فلج شدم."

توصیف بورخس تجلی همین دنیایی است که هر کس با داشتن تنها یک موبایل دوربین دار هم می‌تواند از خصوصی ترین لحظه های آدم ها تصویر بردارد و با انتشار این تصویر در دنیای وب آن را برای همیشه در خاطرۀ جهان ثبت کند.

اما رویای بزرگ دیگر بورخس در داستان "کتابخانه بابل" آمده: "....کتابخانه ای که هر چه کتاب است در آنجاست. کتابخانه ای نهایت همه کتابخانه ها شامل همه نوشته ها در همه زبان ها... وقتی که اعلام کردند کتابخانه شامل تمام کتاب هاست، اولین واکنش مردم شادمانی بی حد بود. همه به گنجی بکرو پنهان دست‌ یافته بودند. دیگرمساله ای نبود، شخصی یا جهانی، که جوابی صریح نداشته باشد..." کتابخانه دیجیتال؛ رویایی که می‌تواند برای همه آدم‌ها، با هر زبانی و در هر مکانی، قابل دسترسى باشد.

 
* به نقل از مجله جدید آنلاین

|+| نوشته شده توسط فرهاد در شنبه دهم فروردین 1387  |
 مادام

 

بعید میدونم که کسی از اهالی بندر انزلی و یا کسانی که تا چند سال قبل به این شهر زیبا سفر کردن و اهل دل و یا قهوه باشن مادام رو به خاطرنیارن. مغازه ی قدیمی اش با چند میز کوچک و صندلی های لهستانی و دستگاه لیمونادسازی آنتیکی که یادگار همسر مرحومش بود- که برای اولین بار لیموناد در این شهر تولید کرده بود- به عنوان مظهر این شهر میدان اصلی رو مزین میکرد.

مادام با مهر فراوون و لبخند شیرین و مادرونه برای مهموناش قهوه ی ترک بار میذاشت و اگر تمنا میکردی که فالتو کف فنجون بخونه با اکراه قبول میکرد, مادام به شدت از خرافات نفرت داشت و فالگیری رو مسخره میکرد اما برای از دست ندادن همون چند تا مشتری " این خفت" رو قبول میکرد! باید اقرار کنم که دقیقترین " قهوه خوانی" رو اونجا شاهد بودم!

سه سال قبل و بعد 20 سال به بندر انزلی رفتم و بدیهیه که یکسره به سراغ کافه ی مادام , که دونستم سالها قبل از دنیا رفته.

کافه هنوز سر جاش بود اما با درای تخته کوب شده و متروک.

 بر خلاف اعتیادم به قهوه اون روز از کسی سراغ کافه ای رو نگرفتم و به یه لیوان مشابه قهوه یعنی آب انار! بسنده کردم که به خاطره ی مادام خیانت نکرده باشم. 

 

|+| نوشته شده توسط فرهاد در جمعه نهم فروردین 1387  |
 وفاداری به عهد

 

تـوبه کرده بودم که هر فیلمی رو که از وطن میاد ببینم چون اینقدر سرم کلاه رفته که تصمیم گرفته بودم که فقط به دیدن کار فیلمسازائی برم که یا خودم کارشونو بشناسم و یا به تائید معدود افراد فیلمشناس و قابل اعتمادی که میشناسم رسیده باشن, اما بازم امسال به خودم گفتم که: اگه بخوای به عهدت وفادار بمونی سالی یه فیلمم نخواهی دید!

شال و کلاه کردم و برای دیدن"حافظ " تو فستیوال رتردام به راه افتادم. و چه دیدم؟!! چه حافظی!! جه فیلمی!!!...

با وجود احترامی که برای شخص جلیلی قائلم اما باید ازش تشکر کنم که سه خدمت بزرگ به من کرد, اول اینکه: همیشه به عهدی که با خودم میبندم وفادار بمونم, دوم اینکه دیگه حتا لای کتاب حافظ رو باز نکنم! و آخرشم اینکه دیگه هرگز به دیدن فیلمای " روشنفکرانه"ی ایرانی نرم!

در مورد آخر, مشابه همین خدمت رو برخی از کارگردانان صاحبنام در مورد تئاتر به من فرمودن, که همیشه
مدیونشون خواهم بود.


|+| نوشته شده توسط فرهاد در چهارشنبه هفتم فروردین 1387  |
 نکته ی گفتنی


خانم مریم حقیقت کامنتی برای مطلب قبلی فرستادن که خیلی دوست داشتم شما هم بخونیدش اما اگر چند تا از این دست کامنتا اینجا نقل بشن مطمئن باشین که عواقبش یقه ی " بلاگفا " ی بیچاره رو میگیره که این فضا رو در اختیار ما ها گذاشته!
بنا بر این برای از بین نرفتن این فضا (هر چند هم که مجازیه!) و بر خلاف دموکراسی و احترامی که برای همه قائلم از قرار دادن کامنتهای سوزان معذورم, امیدوارم این تصمیم منو به هیچ چیز غیر از ترس و وحشت و نداشتن دل و جرات تفسیر نکنین!
امضاء: فرهاد شیردل!
|+| نوشته شده توسط فرهاد در سه شنبه ششم فروردین 1387  |
 شوخی سال!


امسال جرج بوش دستور داد که در کاخ سفید سفره ی هفت سین بذارن!

 


|+| نوشته شده توسط فرهاد در دوشنبه پنجم فروردین 1387  |
 اعتقادات


چینی ها معتقدن که از سیاره ی دیگه ای به زمین اومدن و نتیجه میگیرن که " نوع برتر"ن و حق حکومت بر سراسر این کره ی مفلوک رو دارن!

یهودی ها اعتقاد دارن که " نژاد برگزیده" هستن و هدایت حیات روی این سیاره حق الهی ایشونه!

غربی ها معتقدن که" گونه ی هوشمند"ن و بنا بر این حق بهره برداری از منابع طبیعی قاره های آسیا, افریقا, آمریکای جنوبی و مرکزی, و مخصوصن خاورمیانه متعلق به اوناس چون ملل و اقوام ساکن در این مناطق لیاقتشو ندارن!

اعتقاد گروهی بر اینه که انسان موجود برتره و برخی معتقدن که آدمیزاد بدترین مخلوق این سیاره س!

" س.م " معتقده که عشق فقط یه وهم ه!

" ت.ن " معتقده که هنر فقط نزد اوست و بس!

" ب.ب " اعتقاد داره که روی دست کوروساوا مادر دهر فیلمسازی نیافریده!

برخی به " جهان باقی" معتقدن و گروهی به " همین جهان"

" ع.ص " عقیده داره که زمین هنوز گرده و بنابر این نتیجه ی هر عملی که انجام میدیم به طرفمون بر میگرده اما " ه.ن" عقیده اش بر خلاف اینه!

شش میلیارد جمعیت هستیم ( که تا رسیدن به آخر این نوشته حتمن به همت چینی ها صد هزار نفری به این رقم اضافه میشه) و به همین تعداد عقیده در باره ی هرچه که فکرشو بکنیم وجود داره و این موضوع منو به شدت نسبت به لغت اعتقاد, مشکوک میکنه.

 

|+| نوشته شده توسط فرهاد در دوشنبه پنجم فروردین 1387  |
 گاهی هم اینطوریه



 انسان نازنینی رو میشناسم که خیلی کله شقه- از مشخصات ما ایرانی ها- و بر خلاف این قانون نانوشته ی طبیعت که " ما حق آرامش نداریم!" همچنان به تلاش برای رسیدن به مقصودش ادامه میده!

|+| نوشته شده توسط فرهاد در یکشنبه چهارم فروردین 1387  |
 رویا


گاه تشخیص مرز رویا و واقعیت جاری کار مشکلیه. این نکته مورد علاقه ی خاص و دستمایه ی کار بسیاری از هنرمنداس مثل همین نقاشی با عنوان: آویختن دل انگیز.
|+| نوشته شده توسط فرهاد در یکشنبه چهارم فروردین 1387  |
 تهران شهر بی دفاع!


گابریلا فرری از خوانندگان محبوب نسل ما بود
به عنوان " خواننده مردمی رم" شناخته میشد
عشق بی کرانش به شهر زادگاهش " رم" مشخصه ی بارزش بود
"عشق به شهر زادگاه" چیزیه که بین ما اهالی تهران کم دیده میشه و شاید برای همینه که اینطور بیرحمانه محلات قدیمی و مظاهر شهرمونو تخریب میکنیم.

|+| نوشته شده توسط فرهاد در جمعه دوم فروردین 1387  |
 2 نفر از محبوبترین " لوچ" های دنیا



|+| نوشته شده توسط فرهاد در پنجشنبه یکم فروردین 1387  |
 خوشخوابان



امروز درست 10 دقیقه گذشته از سال تحویل بیدار شدیم!
خوشبختانه گیرنده ساتلایتمون خراب شده و مجبور به تحمل
برنامه های نوروزی شبکه های تلویزیونی نیستیم.
اینو به فال نیک میگیریم و مثل سایر روزها هر کدوم از افراد خانواده به سر کار شون میرن!

میگن خواب زیاد عمرو طو لانی میکنه!


|+| نوشته شده توسط فرهاد در پنجشنبه یکم فروردین 1387  |
 
 
بالا