لوچی درد نیست که درمانست و از اینروست که لوچ خندانست
درباره وبلاگ
فرهاد هستم از نوع فروتنیان. ساخته و پرداخته ی تهران. بیست سالیه در بلاد فرنگ زندگی میکنم. برای فرار از بیکاری سرم را به شکل حرفه ای به طراحی و تئاتر و نوشتن و سرودن و کلی امور باطله ی دیگر گرم میکنم و نوشتن در این فضای مجازی جزئی از این طرح ... تا اینجاشو که نوشتم بقیه را خودتان حدس بزنید!
اما با تمام تلاشی که میکنم با بعضی از عیدا نمیتونم
رابطه بر قرار کنم، یکی از اونام همین سال نوی مسیحیه.
با اینکه بیست و سه ساله که اینجا زندگی میکنم و
بیست و سه دفه به خودم فشار آوردم که از این عید خوشم بیاد، نمیشه که نمیشه! اصلن
دلیلی نمیبینم که وسط زمستون و بیخود و بی دلیل، یکهو بگن که: سال نو مبارک!!آخه برای عید و "نو شدن" سال باید یه
دلیلی باشه! وقتی امروزش با فرداش توفیری نمیکنه، دیگه عیدش چیه؟!! امروز سرده،
یخه، ابریه! فرداشم باز سرده، یخه، ابریه! اونوقت آدم خودشو لوس کنه و به هر کی
میرسه با یه لبخند زورکی بگه: به به! سال نو مبارک باشه! صد سال به این سالا!!
من که فکر
میکنم همه تو دلشون خودشونو از این تبریک گفتن بی مسما مسخره میکنن! تازگیام که فرنگیا به علت موج
مهاجرت اینوریا به اونور یاد گرفتن که یه عده از اهالی اهل حال کره ی زمین، روز
اول بهار رو عید سال نو میگیرن، تازه داره دوزاریشون میوفته که آدم باید عیدو به
وقتش بگیره!
بد میگم؟
امسالم که دیگه سال نوی مسیحی نور علا نوره، با کشتاری که اسرائیل توی نوار غزه راه انداخته!
اسرائیلیا از خر تو خری عید فرنگیا استفاده کردن و ملت بدبخت فلسطینو بستن به توپ!
اینام که همه ی حواسشون دنبال راست و ریس کردن جشن سال نوشون و بخور بخور کریسمشون
بود ، نه وقت و نه حوصله ی اعتراض به اون آدمکشا رو نداشتن!
خلاصه یه سال نوئی شده که بیا و ببین! تازه یه عده از
این مردم هم هنوز از جنگی که اونجا راه افتاده خبر ندارن! فکر میکنن جزئی از مراسم
آتیش بازی سال نوئه!اصلنم به این فکر نکردن که آخه برا چی یهودیا دارن اینطور
مشتاقانه سال نوی مسیحی رو جشن میگیرن؟!!!
خلاصه اصلن حوصله ی این عید رو ندارم! مبارک خودشون
باشه.
|+| نوشته شده توسط
فرهاد در دوشنبه شانزدهم دی 1387
|
از
دروازه دولت که صد متری بری توی خیابون روزولت( فکر میکنم الان اسمش شده خیابون
مفتح) دست چپت، شیرینی فروشی "اوریانت"
که همون "اورینت"ه! پذیرات میشه. اینجا از معدود کافی شاپای قدیمی
تهرانه که به وسیله ی یه خونه واده ی محترم ارمنی وآشنا به فن شیرینی پزی و سرو
قهوه ی عالی اداره میشه، منظره ی یخچالها و میز و صندلیهای زیبا و قدیمی چشم رو
نوازش میکنه، محیطی آروم و گرم داره که آدمو به خلسه ی سالهای دور میبره، به دوران
ویگن، کارو، هدایت، شاملو، کسرائی و... به دور از ازدحام روشنفکرنماها و مدرن
نمائیها، به دورانی که برای خوردن یه تکه شیرینی بی نظیر و نوشیدن فنجونی قهوه ی
جانانه، گپی صمیمانه با دوستان یکرنگ و ورق زدن هفته نامه ای وزین میشد به اونجا
پناه برد و چه خوب که هنوزم با اینکه خیلی از اون دوستان و اون هفته نامه ها به
خاطره ای دور بدل شدن، میشه اونجا ساعتی نشست و دل و روح رو به هواخوری فرستاد.
انگار که زمان توی
"اوریانت" از حرکت واستاده، چند بار به ساعتم نگاه کردم تا مطمئن شدم که
هنوز کار میکنه! اندازه ی میز و صندلیها بی نقصه، نه زیادی بزرگ نه زیادی کوچیک،
نه خیلی بلند و نه خیلی کوتاه، معلومه به دست کسی ساخته شده که بهره ی زیادی از
جمال شناسی و بدن انسان، درک زمان و هنرپذیرائی داشته، صندلیا بهت میگن که بهتره
بعد از کمی استراحت پس از صرف قهوه و شیرینی، جا رو برای مشتری بعدی خالی کنی اما
در عین حال بهت میگه که اگه دلت خواست میتونی به راحتی یه نصف روز کامل هم اون رو بشینی،
بدون اینکه به کمر درد و کوفتگی عضلانی دچار بشی. تو "اورینت" همه چیز
استادانه حساب شده، کافه ای که بر خلاف خیلی از نوکافه ها، برای آدما طراحی شده و
نه برای پول تویچیبشون.
من "اوریانت" رو به همه
ی دوستام توصیه میکنم، اما خواهش میکنم که زیاد به اونجا نرین، چون زیبائیش به
خلوتیشه! طوری نشه که من دفعه ی بعد که به ایران میرم دیگه جا نباشه که بیام تو و
مجبور بشم ه برم کافه" رئیس" یا امثالهم!