لوچی درد نیست که درمانست و از اینروست که لوچ خندانست
درباره وبلاگ
فرهاد هستم از نوع فروتنیان. ساخته و پرداخته ی تهران. بیست سالیه در بلاد فرنگ زندگی میکنم. برای فرار از بیکاری سرم را به شکل حرفه ای به طراحی و تئاتر و نوشتن و سرودن و کلی امور باطله ی دیگر گرم میکنم و نوشتن در این فضای مجازی جزئی از این طرح ... تا اینجاشو که نوشتم بقیه را خودتان حدس بزنید!
بدیهیست که کار هر هنرمندی فراز و فرود دارد. جریان کار خلاقه هنرمند نه
تابع قوانین و موازین شناخته و یا ثبت شده، بلکه تابع تجربیات درونی و بیرونی وی
مسیری غیر قابل پیشبینی را طی میکند که فرایند مادی آن که همان اثر هنری میباشد میتواند
مورد تائید و یا رد مخاطب اثر قرار گیرد که آن هم باز نتیجه هیچ قانونمندی شناخته
و یا پذیرفته شده بوسیله جمع نمیباشد و همواره سخن از معیارهای زیباشناختی فردی و
سلائق متفاوت و غالبن متغیر جمعیت مخاطب( مصرف کننده) آن اثر میباشد.
ادعا نمیکنم که ما صاحب فضای فرهنگی و هنری کاملن سالمی هستیم ، این فضا و
روابط حاکم بر آن نمیتواند از بحران عمومی و تاریخی سرزمینمان جدا باشد. برداشت ما
از بسیاری از پدیده ها و تعاریف اجتماعی، سیاسی و فرهنگی نیاز به دگرگونی و رشد
دارد از آن جمله است مقوله داوری و نقد آثار هنری. متاسفانه مجبور به تائید گفته یکی
از دوستانم هستم مبنی بر اینکه ما ایرانیان گاه برای قد کشیدن یگانه راه را بربالای
جسد دیگری ایستادن میدانیم. آیا این نظر غم انگیز در مورد مقوله نقد و نقادی در
کشورمان هم صدق میکند؟ امید که اینگونه نباشد.
بدیهیست که میشود بیضائی را نقد کرد، به همین ترتیب شاملو را و نیما و آیدین
آغداشلو را و حافظ را و فرشچیان و نادر پور را و حمید سمندریان و امیر حسین راد
را( که این آخرین نفر شاید که سی سال دیگر به کار هنر روی آورد) و... اما فراموش
نکرد که این نقد به چه مقصود انجام میشود، به منظور همفکری در جهت ارتقاء اندیشه و
کیفیت محصول فرهنگی و یا سرکوب فرد هنرمند؟ این مرز بسیار حساسیست که نباید با بی
تفاوتی از کنارش گذشت.
|+| نوشته شده توسط
فرهاد در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387
|
- که چی؟!! انگار یه کیک و به جا اینکه خوت نوش جون کنی، قسمت قسمت کنی!
- خب، چه اشکال داره؟
- ای بابا! تو چقد خنگی! ینی اینکه اونوخ باس با دیگرون قسمتش کنی! به خوت کمتر میرسه وا!
- خب؟
- آدم عاقل چیزی رو که داره که مفتی با دیگرون قسمت نمیکنه! عین اینه که کیک و ده قسمت کنی، خب سم خوت کوچیک میشه! حالیت شد؟!!
- حالیم که بود، خواستم بذارم که ته ته حرفاتو بزنی! این تمثیلت یه اشکال اساسی داره، اینکه " تقسیم" کردن رو با یه چیز شکمی مثل کیک مثال زدی و نتیجه گیریتم بر حسب این مثال ، شخمی از آب در اومد!
چرا فکر نمیکنی که موضوع تقسیم دانش و اطلاعات رو بهتره به جای کیک با دینام دوچرخه مثل بزنی، که هر چی بیشتر حرکت کنه نیروی بیشتری تولید میکنه، تموم که نمیشه هیچ بهش اضافه هم میشه.
- برو بابا! منکه کیکمو با هیشکی قسمت نمیکنم!
|+| نوشته شده توسط
فرهاد در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387
|
از بچگی دیوونه ی فیلمای به اصطلاح وسترن بود، وقتی
بزرگ شد تازه فهمید که بیشتر وسترنهائی که دوست داشت اصلن توی آمریکا ساخته نشدن
بلکه ساخته و پرداخته ی ایتالیا بودن و صحرای آریزونا، در واقع بیابونای سیسیل
بودن! سرخپوستای توی فیلم "آپاچی" نبودن بلکه از بازیگرای سیاهی لشکر
سیسیلی و ناپلی بودن و نماهای شهری هم نه توی هالیوود بلکه توی " چینه
چیتای" رم سر هم بندی شدن!
چند سال پیش تصمیم گرفت به آمریکا مهاجرت کنه، بهش
گفتم که اون مردم و مملکتبا روحیه ی
توشاید سازگار نباشه، زبانم که بلد نیستی! اون افسانه ی " رویای آمریکا"
هم که دیگه کفگیرش خورده ته ی دیگ! براق شد که: اولن که آمریکا خیلیم به روحیه ی
من جوره! اصلن من همیشه احساس میکردم که اینجا( ایران) جام نیست، واسه ی اینجا
ساخته نشدم! دوومندش که آمریکا زبون لازم نداره! اگه هم لازم داشته باشه سه سوته
یاد میگیرم!!( این حرفش حقیقت داره اما بسته به اینه که اون سه تا سوتو با چه
فواصلی بزنه؟) " موفقیت توی آمریکام که ردخورد نداره! " رویای
آمریکائی" یعنی چی؟!!
اونجا وضع همه توپ توپه! مگه خیله پپه باشی که در
بمونی! اصلن به تو چه که میخوام برم آمریکا؟!!!
خلاصه با اون خیال و شور بار و بنه رو بست و رفت به
سلامت!
سینما روی زندگی روزمره ی ما ایرانیا خیلی تاثیر
داره، فقط یه اشکال بزرگ اینه که فیلمای فرنگی رو با دوبله ی فارسی نشونمون میدن!
وقتی سالها "آرتیسته"ی فیلمای وسترن با صدای لاتای چاله میدون خودمون
صحبت میکنه، معشوقش مثل دختر همسایه ی خودمون قر و قمیش میاد، وقتیکه "
بدجنسه" ی فیلم عین قمه کشای گود عربا بلغور میکنه و ... معلومه که این دوست
من باور میکنه که روحیه ش با آمریکائیا خیلی هم جور در میاد! اما همینکه پاش به
اونور آب میرسه، توی همون برخورد اول واقیت مثل مشت میخوره توی صورتش! اینکه
" آرتیسته" - بخون مامور اداره مهاجرت- هیچ شباهتی به هیچکدوم از آدمائی
که تا حالا توی زندگیش دیده نداره! " معشوقه"ه – بخون زن همسایه- اصلنم
شباهتی به " دختر همسایه مون" نداره! و همینطور بگیر و برو! تازه میفهمه
که فریب ترکیب نا هماهنگ" رویای آمریکلئی" با " جعلیات
ایتالیائی" و " دوبله ی ایرانی" رو خورده! نتیجه شو خودتون حدس
بزنین!
هر کسی تصویری از خودش داره که با تصویر دیگران از
اون فرق میکنه.
هر کدوم از ما اندازه ای برای خودمون قائلیم که
معلوم نیست که حتمن اندازه ی واقعیمون باشه.
میتونی واستی کنار یه دیوار با آجرای سه سانتی و قد
خودتو باهاش اندازه بگیری.
میتونی با یه آدم نفهم ( دقت کن که همه ی اینا نسبی
هستن آ!) بحث کنی و به این وسیله از کمالات خودت حظ کنی! یا پای صحبت یه آدم پر
مایه بشینی و از کم شعوری خودت خجالت بکشی!
نگاهی به سر و وضع ظاهری یه آدم درمونده بندازی و
احساس کنی که از خوشپوشترین آدمای روی زمینی، که بعدش وقتی سر و لباس ستاره های
هالیوودو ویبینی حالت از قیافه ی خودت به هم بخوره!
میتونی از کله ی صبح تا وقتی بیهوش توی
رختخوابت ولو میشی خودتو " مقایسه" کنی! اینقد که دیگه طوری زیر قیاسهات
دفن بشی که خودتو گم کنی!
آیا بلندی یا کوتاه؟
خنگی یا باهوش؟
فقیری یا پولدار؟
خوشگلی یا قزمیت؟
خسیسی یا دست و دلباز؟
ظالمی یا مظلوم؟
قالتاقی یا پپه؟
مرددی یا مصمم؟
این لیستو میشه تا وسط شاخای آفریقا کش داد..
اما
آخر الامر چطور میفهمی که اندازه ی واقعی
تو چیه؟ با کدوم متر میتونی خودتو اندازه بگیری؟
|+| نوشته شده توسط
فرهاد در پنجشنبه یکم اسفند 1387
|