تبليغاتX
لوچ خندان
لوچی درد نیست که درمانست و از اینروست که لوچ خندانست
 Amelie

این دختر عشق بزرگ زندگی منه.

|+| نوشته شده توسط فرهاد در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388  |
 یک حکایت گفته نشده

 

 

در علاقه ما ایرانیا به پاکیزگی جای شک نیست، این واقعیت حالا زبونزد تمام ملل دنیاس.

فرقی نمیکنه که ایرانی یه پزشک باشه یا  کارگر ساده، استاد دانشگاه یا قصاب، هنرمند یا کشاورز، بی سواد یا تحصیلکرده، همه و همه توی یه نکته مشترکیم و اون علاقه ی قلبی به پاکیزگیه.

یکی از اولین و شاید بزرگترین دغدغه برای تمام ایرانیای مهاجر از بدو ورودشون به سرزمین جدید شستشوی مناطق پایینتر از کمره! این دغدغه شامل حال همه ی ما میشه از پزشک تا کارگر ساده، از استاد دانشگاه تا... همه.

میخوام اینجا و برای شما یه حقیقتی رو بر ملا کنم، اینکه علاقه ی ایرانیا به نوشابه ی خانواده ( در واقع به بطری پلاستیکی اون) نطفه نه در ایران بلکه در خارج از مرزهای سرزمین عزیزمون داره، حالا این چه ربطی به اون قضیه ی پاکیزگی داره، اونائی که باهوشن خودشون میتونن حدس بزنن اما من که به هر حال برای تکمیل این مقاله ی تحقیقاتی باید خودم بهش جواب بدم پس بیخود به فکرتون فشار نیارین و ادامه ی این مطلبو بخوونین تا همه چیز دستگیرتون بشه!

هموطنانمون به محض اینکه بار سفر رو توی کشور مقصد به زمین میذارن و با توجه به فشاری که در طول مسیر سفر، نگرانی های سفر و ترک آب و خاک پدری، ترس از مامور و معذور، تغییر آب و هوا و تفاوت ساعت و... متحمل شدن، اولین اقدام متهورانه شون حمله به مواله، که... و آب و هوائی تازه کنن! و درست توی همین دم عزیز، وحشیانه مورد حمله ی فرهنگ منحط غرب واقع میشن! وقتی که تازه ملتفت میشن  که آفتابه ای در کار نیست و بنابر این طهارت بی طهارت!! این اولین یورش فرهنگ غرب به سنن این مسافر شرقی، و لازم به گفتن نیست  که غرور ایرانی نمیتونه در برابرچنین حمله ی بی رحمانه ای سر خم کنه! پس دومین اقدام شجاعانه مسافر به نیت " پاتک" به دشمن غدار شروع میشه!

با ورود به اقامتگاه تحقیقات وسیعی برای یافتن یک" آلترناتیو" برای آفتابه مفقوده آغاز میشه و در اینجاس که همون فرهنگ منحط غرب – ناخواسته- به کمک میاد! اینجاس که مسافر فاتحه ای برای رفتگان خالقین و صاحبان کوکا کولا و پپسی کولا میخوونه که با اختراع بطری نوشابه ی خانواده ،فرصت یک-دو روزه ای در اختیار این غریب گذاشتن تا بتونه سر فرصت جایگزین شایسته ای برای آفتابه ی عزیز و بطری میهمان نوازش پیدا کنه!

دومین فاز مقاومت فرهنگی با جستجو در فروشگاههای لوازم خانگی و یاغ و باغبانی شروع میشه با هدف یافتن آبپاش خوش دست و مناسب که بتونه وظیفه ی آفتابه متوفی رو به عهده بگیره! آبپاش های بیچاره که دلشون به این خوش بود که هر چند ازآشغال پلاستیک ساخته شدن اما میتوونن دست کم یه عمر جلوی سایر محصولات همجنسشون پز بدن که " همنشین گل و بلبلن" و مقیم باغ و گلستان هستن، تا چشم توی خوونه ی هموطن مسافر ما باز میکنن سر از مستراح در میارن و به جای آب دادن به پای گل و درخت در خدمت بلانسبت مناطق ناگفتنی میهمان شرقی در میا ن و بعد از اون دیگه به قول شاعر : اینک این روی تو و آئینه ی وصف جمال!

هنوز که هنوزه کارخانجات تولید آبپاشهای پلاستیکی توی اروپا و آمریکا نتونستن ازعلت رشد انفجاری فروش این محصول در  طی سه دهه ی اخیر سر در بیارن! تنها توجیهشون" گسترش علاقه شهروندان به باغبانی و گلکاری"ه! اونچه که مسلمه اینه که این قضیه برای همیشه به صورت یه راز سر به مهر نزد خودمون باقی میمونه.

با گذشت زمان و به قولی جا افتادن هموطنان در کشورهای غربی روشهای جدیدی به کمک اومدن تا به ملت ما در حل معضل طهارت کمک رسانی کنن، از جمله اینان نصب شلنگ در مواله - که از اوائل دهه گذشته و با گشایش باب  سفر هموطنان مقیم فرنگ به میهنمان که این جانشین مدرن آفتابه را با خود به خانه ی غربت باز آووردن- صفحه ی جدیدی در تاریخ بهداشت و زیبائی ملت ما ورق زد.

 

|+| نوشته شده توسط فرهاد در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388  |
 احساس!

تا حالا همچین احساسی بهتون دست داده؟


|+| نوشته شده توسط فرهاد در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388  |
 زمزمه محبت!

ادعا نمیکنم که ما بچه های آروم و سر به راهی بودیم،یا سزاوار تحصیل توی " هاروارد"، اما لایق اون همه محبت هم نبودیم.

سال 50 بود، کنترل دبیرستانمون نه تنها از دست مدیر بلکه از دست وزیر آموزش و پرورش هم در رفته بود!خشونت و بی نظمی حسابی به مدرسه حاکم شده بود. 

چند ماهی از فرار آخرین مدیر و ناظم میگذشت و مدرسه شده بود شبیه یه اردوگاه تفریحی و به ما بچه ها در نبود مشق و کتاب به شدت خوش میگذشت که یه روز خبر رسید که یه بنده خدای بی خبر از همه جا، که ظاهرن تازه از خارج برگشته داوطلب مدیریت ما شده! مام که حوصله مون از آزادی بی بند و بار سر رفته بود خوشحال شدیم که بلاخره وزارتخونه داره یه وسیله ی تفریح جدید برامون میفرسته.

شنبه صبح و به رسم هر روزه، هزار و پونصد شاگرد نمونه(!) با بی نظمی توی حیاط گل و گشاد و بی ریخت دبیرستان ولو بودیم که آقای مدیر جدید با هیبتی ترسناک بالای پله های جلوی ساختمون ظاهر شد. قد دو متر. وزنش دویست کیلوئی میشد. کله ی طاس. چهری ای خشن. پالتوی مشکی بلند با کلاه مشکی شاپوئی که فقط یه تیکه از سرشو میپوشوند. در کل جون میداد برای اینکه بچه های شرور رو باهاش بترسونی، اما این چیزا دیگه روی ما تاثیری نداشت!

بر خلاف ظاهر ترسناکش و بر خلاف انتظارمون، با صدائی آروم و حتا میشه گفت" ظریف" شروع به صحبت کرد. اول با احترام خودشو به اسم و رسم معرفی کرد و از آشنائی با ما " محصلین عزیز!" ابراز خوشبختی کرد- معلوم بود که هنوز کسی اونو تو جریان سوابق درخشان این" محصلین عزیز" قرار نداده بوده- و بعد شرح مفصلی از فوائد علم و نظم داد و اینکه: میشه با"مهر و محبت" هر انسانی را به فراگیری علم تشویق کرد. اینکه راه تربیت یک محصل سرکش نه خشونت و فشار بلکه صبر و حوصله ، ایجاد ارتباط انسانی  و تشویق است و بس. و از ما به قول خودش" امیدهای آینده میهن!" دعوت به همکاری در ایجاد محیط آموزشی سالم و" در خور سرزمین دانش پرور ایران" کرد. و در آخر این جمله را چاشنی کرد: چوب معلم ار بود.... و بعد که منوجه بی تفاوتی شاگردا شد، نمیدونم از کجا یه تکه ی یه متری شلنگ مرغوب و کلفت توی دستش ظاهر شد ودر حالیکه اونو دور سرش میچرخوند، با صدائی سه رگه و خشن نعره زد که: .. زمزمه ی محبتی، جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را!  و در میون کنسرت دلخراش سازهای بادی " محصلین عزیز" عربده کشون و مثل پهلوونای شاهنامه زد به قلب لشکر دشمن و شروع کرد به تار و مار " امیدهای آینده میهن"!

 

|+| نوشته شده توسط فرهاد در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388  |
 
 
بالا