لوچی درد نیست که درمانست و از اینروست که لوچ خندانست
درباره وبلاگ
فرهاد هستم از نوع فروتنیان. ساخته و پرداخته ی تهران. بیست سالیه در بلاد فرنگ زندگی میکنم. برای فرار از بیکاری سرم را به شکل حرفه ای به طراحی و تئاتر و نوشتن و سرودن و کلی امور باطله ی دیگر گرم میکنم و نوشتن در این فضای مجازی جزئی از این طرح ... تا اینجاشو که نوشتم بقیه را خودتان حدس بزنید!
کنار خونه ی کوهستانی تو " توسکان" ایتالیا، شاهد عشق زیبای دو الاغ بودم! مقصودم عشق روحانی این دو موجود بی آزار بود. از کله ی صبح تا اخر شب این دو حیوان از کنار هم تکون نمیخوردن! یا همدیگرو میبوسیدن، یا به راز و نیاز مشغول بودن. مفتون عشق این دو الاغ ایتالیائی به هم شده بودم که به فکرم رسید برای از یاد نبردنشون، براشون اسم بذارم! اولین و شاید بهترین اسمائی که به فکرم رسیدن" آنتونیو و کلئوپاترا" بودن! هم به رابطه ی این دو تا شبیه بود و هم بلاخره نشانی از ملیت شخصیت مذکر داستانو داشت. تا اونجا که من شاهد بودم آنتونیو و کلئوپاترا سخت به هم وفادار بودن( منظورم نوع خرکی شونه) و تمام اون یه هفته رو خروس مزرعه ی کناری هر چی خود نمائی کرد" کلئوپاترا" ی باوفا حتا نیم نگاهی ام بهش ننداخت! به این دو عاشق سخت دلبسته شده بودم روزی که اونجا رو ترک میکردم اشک تو چشای هر سه تامون حلقه زده بود! کاش عشق ما آدمام میتونست دست کم به قدرت و پایداری عشق خرکی باشه!
|+| نوشته شده توسط
فرهاد در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387
|