
بعد از مهاجرت به سرزمین بیگانه اولین پدیده ی نا آشنائی که برای خوش آمد
گوئی به پیشوازت میاد" غم غربته" که تا سالهای سال کنارت اطراق میکنه و
میشه مونس شب و روزت! هیچ کس از این قانون مستثنا نیست حتی من!!
تابستون به اینجا رسیدم و برای اینکه عیشمون کامل بشه زمستون سخت هلند، با
گردبادای سوزنده ش زودتر و خشن تر از هر سال از راه رسید! دیگه حتا برای فرار از
تنهائی هم نمیشد پا از خونه بیرون گذاشت. با رسیدن بهار( با بهار ایران اشتباه
نشه! صحبت از آفتاب گاه گداری و دمای 10 درجه بالای صفره!) ما که سخت دلتنگ طبیعت
بودیم به تنها محل گردش در شهر رفتیم که " باغ وحش" بود! خیلی از حیوونا
آشنا بودن و بودن حیوونائی که هرگز نه دیده و نه شنیده بودیم و بنابر این به هر
حجره ای که میرسیدیم اول نگاهی به تابلوی اطلاعاتش مینداختیم و بعد به خود حیوون.
نگاهم روی یکی از تابلوها خیره موند، نوشته بود: دانکی- اهل ایران! با خوشحالی
نسرین و ترگل رو صدا زدم که: بشتابید! یه هم وطن!
هر سه با عشقی وصف نشدنی به چهارفقره الاغی که سرمست ازآزادی زندگی تو باغ وحش روتردام به چرا مشغول بودن
نگاه میکردیم و بعد به همدیگه و انگار با نگاهمون به هم میگفتیم که دیگه تنها
نیستیم و دوران غربت هم مثل تمام دوران دیگه به سر میرسن!
بعدها دیگه اون الاغا رو
ندیدیم، شاید به یه جای بهتر برده بودنشون، شایدم برشون گردوندن به وطن! هر جا که
هستن شاد و سلامت باشن!
|
+| نوشته شده توسط
فرهاد در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387
|