لوچی درد نیست که درمانست و از اینروست که لوچ خندانست
درباره وبلاگ
فرهاد هستم از نوع فروتنیان. ساخته و پرداخته ی تهران. بیست سالیه در بلاد فرنگ زندگی میکنم. برای فرار از بیکاری سرم را به شکل حرفه ای به طراحی و تئاتر و نوشتن و سرودن و کلی امور باطله ی دیگر گرم میکنم و نوشتن در این فضای مجازی جزئی از این طرح ... تا اینجاشو که نوشتم بقیه را خودتان حدس بزنید!
دوستی ترجمه ی کتیبه ای از دوران هخامنشی رو برام فرستاده بود و البته خود
متن اصلی رو
(سوء تفاهم نشه! منظورم تصویر متن بود وگرنه اگر اصل کتیبه رو فرستاده
بود، به شیوه ی مردان غیور ایران زمین این زمان، بی خیال تاریخ و گنجینه های ملی،
تا امروز ده بار به دلار تبدیلش کرده بودم و بلانسبت بلانسبت در جزائر ملکوتی
قناری لم داده بودم و دعا به جون کورش کبیر میکردم! و بیخود هم با نوشتن این مطالب
وقت گرانبهای شما و عمر عزیز خودمو تلف نمی
کردم!)
ترجمه ی کتیبه نکات جالبی داشت اما چیزی که بیشتر نظرمو جلب کرد خود کتیبه
یعنی
" خط میخی"ش بود.
از دید یه نا آشنا ،خط میخی چیزی غیر از تعداد زیادی میخ نیست که یه آدم
باحوصله و شاید هم بیکار چیده شون کنار هم! اما از نظر یه اندیشمند دریچه ای به
تاریخ و فرهنگ یه ملته. برای من به عنوان آدمی که توی هر چیز دنبال بی ربط ترین
ارتباط میگرده، وسیله ای برای " گشودن بالهای تخیل" م بود! شاید سفری به جهانی
از دست رفته! طرح سوالاتی درباره ی رگ و ریشه مان! از کجا اومدیم و به کجا و از چه
راه باید بریم؟ و از این دست سوالای پیش پا افتاده!
اگه قبول کنیم که خط تصویر زبان ه، پس باید قبول کنیم که زبانمون هم در
اون دوره میخی بوده! یعنی با ایجاد صدای" تق تق" با هم ایجاد ارتباط
میکردیم؟! پس موسیقیمون چی جوری میتونسته باشه؟ سازهامون چی؟! یعنی فرهنگمونم میخی
بوده؟ بنابرین "اداره میخ و هنر" هم داشتیم؟!
هزاران سوال بی جواب به ذهنم هجوم میارن، اینکه چرا پدران ما از میخ برای
بیان مقاصدشون استفاده میکردن؟! چرا میخ؟ چرا.............................؟!
|+| نوشته شده توسط
فرهاد در جمعه بیستم اردیبهشت 1387
|