لوچی درد نیست که درمانست و از اینروست که لوچ خندانست
درباره وبلاگ
فرهاد هستم از نوع فروتنیان. ساخته و پرداخته ی تهران. بیست سالیه در بلاد فرنگ زندگی میکنم. برای فرار از بیکاری سرم را به شکل حرفه ای به طراحی و تئاتر و نوشتن و سرودن و کلی امور باطله ی دیگر گرم میکنم و نوشتن در این فضای مجازی جزئی از این طرح ... تا اینجاشو که نوشتم بقیه را خودتان حدس بزنید!
برای من کلمه ی ایران مترادف با تهرانه، اونم نقاط
خاصی از تهران مثلن خیابون شاه سابق،که سالها خیابون سرگردونیها و بی هدفی هام بود ،
دانشگاه تهران با تمام ماجراهاش که از زیباترین خاطرات زندگیمن، با انتظارات
عاشقانه، جر و بحثای سیاسی، تمرینات طاقت فرسای تئاتر، آوازه خونی توی گروه کر و
اخراج به علت" بد صدائی"!
خیابون امیریه با لوازم تحریریش که بابام اولین کتاب
رنگ آمیزیمو از اونجا خرید،
خیابون منوچهری با قهوه خونه هاش، عتیقه فروشای
متقلبش که مشقای مینیاتور ما بچه هنرستانیا رو به اسم کارای اولیه ی رضا عباسی به
توریستای خارجی قالب میکردن و پول ما رو هم بالا میکشیدن!
قهوه خونه ی
زیرزمینی توی میدون بیست و چهار اسفند سابق که پاتوق کارگرا و نفاشای ساختمونی بود
و ما که یه گروه بچه ی تازه سر از تخم در آورده بودیم هفته ای دو-سه روز اونجا جمع
میشدیم تا درباره ی هنر و سیاست با هم گپ بزنیم و امکانات مختلف انقلاب کردن و
تغییر دنیا رو بررسی کنیم! و برای انجام این فعالیت مهم سیاسی توی هر نشست نفری
یکی-دو بسته سیگار اشنوی آدم خفه کن مصرف میکردیم و اوج تفریهمون وقتی بود که
شاگرد قهوه خونه میومد سر میز و میپرسید که: اجازه هس که زیر سیگاری رو خالی کنم؟
که چون دیگه کوه فیلتر سیگارا داشتن سرریز میشدن، بهش رخصت میدادیم و اونم زیر
سیگاری رو که به قاعده ی یه دیس چلو بود ور میداشت و خالی میکرد همون بغل میز روی
کف قهوه خونه، زیر سیگاری خالی رو میذاشت رو میز و میرفت سراغ مشتریای میز بعدی که
نظیر همین عملیات پاکسازی رو انجام بده! و همینجور میرفت تا میز آخر!! میدونستیم
که آخر شب یه جا همه رو جارو میکنه!
از ایران من
گفتنی زیاده.
|+| نوشته شده توسط
فرهاد در جمعه چهارم بهمن 1387
|