لوچی درد نیست که درمانست و از اینروست که لوچ خندانست
درباره وبلاگ
فرهاد هستم از نوع فروتنیان. ساخته و پرداخته ی تهران. بیست سالیه در بلاد فرنگ زندگی میکنم. برای فرار از بیکاری سرم را به شکل حرفه ای به طراحی و تئاتر و نوشتن و سرودن و کلی امور باطله ی دیگر گرم میکنم و نوشتن در این فضای مجازی جزئی از این طرح ... تا اینجاشو که نوشتم بقیه را خودتان حدس بزنید!
ادعا نمیکنم که ما بچه های آروم و سر به راهی
بودیم،یا سزاوار تحصیل توی " هاروارد"، اما لایق اون همه محبت هم
نبودیم.
سال 50 بود، کنترل دبیرستانمون نه تنها از دست مدیر
بلکه از دست وزیر آموزش و پرورش هم در رفته بود!خشونت و بی نظمی حسابی به مدرسه
حاکم شده بود.
چند ماهی از فرار آخرین مدیر و ناظم میگذشت و مدرسه
شده بود شبیه یه اردوگاه تفریحی و به ما بچه ها در نبود مشق و کتاب به شدت خوش
میگذشت که یه روز خبر رسید که یه بنده خدای بی خبر از همه جا، که ظاهرن تازه از
خارج برگشته داوطلب مدیریت ما شده! مام که حوصله مون از آزادی بی بند و بار سر
رفته بود خوشحال شدیم که بلاخره وزارتخونه داره یه وسیله ی تفریح جدید برامون
میفرسته.
شنبه صبح و به رسم هر روزه، هزار و پونصد شاگرد
نمونه(!) با بی نظمی توی حیاط گل و گشاد و بی ریخت دبیرستان ولو بودیم که آقای
مدیر جدید با هیبتی ترسناک بالای پله های جلوی ساختمون ظاهر شد. قد دو متر. وزنش
دویست کیلوئی میشد. کله ی طاس. چهری ای خشن. پالتوی مشکی بلند با کلاه مشکی شاپوئی
که فقط یه تیکه از سرشو میپوشوند. در کل جون میداد برای اینکه بچه های شرور رو
باهاش بترسونی، اما این چیزا دیگه روی ما تاثیری نداشت!
بر خلاف ظاهر ترسناکش و بر خلاف انتظارمون، با صدائی
آروم و حتا میشه گفت" ظریف" شروع به صحبت کرد. اول با احترام خودشو به
اسم و رسم معرفی کرد و از آشنائی با ما " محصلین عزیز!" ابراز خوشبختی
کرد- معلوم بود که هنوز کسی اونو تو جریان سوابق درخشان این" محصلین
عزیز" قرار نداده بوده- و بعد شرح مفصلی از فوائد علم و نظم داد و اینکه:
میشه با"مهر و محبت" هر انسانی را به فراگیری علم تشویق کرد. اینکه راه
تربیت یک محصل سرکش نه خشونت و فشار بلکه صبر و حوصله ، ایجاد ارتباط انسانیو تشویق است و بس. و از ما به قول خودش"
امیدهای آینده میهن!" دعوت به همکاری در ایجاد محیط آموزشی سالم و" در
خور سرزمین دانش پرور ایران" کرد. و در آخر این جمله را چاشنی کرد: چوب معلم
ار بود.... و بعد که منوجه بی تفاوتی شاگردا شد، نمیدونم از کجا یه تکه ی یه متری
شلنگ مرغوب و کلفت توی دستش ظاهر شد ودر حالیکه اونو دور سرش میچرخوند، با صدائی
سه رگه و خشن نعره زد که: .. زمزمه ی محبتی، جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای
را!و در میون کنسرت دلخراش سازهای بادی
" محصلین عزیز" عربده کشون و مثل پهلوونای شاهنامه زد به قلب لشکر دشمن
و شروع کرد به تار و مار " امیدهای آینده میهن"!
|+| نوشته شده توسط
فرهاد در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388
|