یک موضوع جدی با املائی جدی تر.

بدیهیست که کار هر هنرمندی فراز و فرود دارد. جریان کار خلاقه هنرمند نه تابع قوانین و موازین شناخته و یا ثبت شده، بلکه تابع تجربیات درونی و بیرونی وی مسیری غیر قابل پیشبینی را طی میکند که فرایند مادی آن که همان اثر هنری میباشد میتواند مورد تائید و یا رد مخاطب اثر قرار گیرد که آن هم باز نتیجه هیچ قانونمندی شناخته و یا پذیرفته شده بوسیله جمع نمیباشد و همواره سخن از معیارهای زیباشناختی فردی و سلائق متفاوت و غالبن متغیر جمعیت مخاطب( مصرف کننده) آن اثر میباشد.

ادعا نمیکنم که ما صاحب فضای فرهنگی و هنری کاملن سالمی هستیم ، این فضا و روابط حاکم بر آن نمیتواند از بحران عمومی و تاریخی سرزمینمان جدا باشد. برداشت ما از بسیاری از پدیده ها و تعاریف اجتماعی، سیاسی و فرهنگی نیاز به دگرگونی و رشد دارد از آن جمله است مقوله داوری و نقد آثار هنری. متاسفانه مجبور به تائید گفته یکی از دوستانم هستم مبنی بر اینکه ما ایرانیان گاه برای قد کشیدن یگانه راه را بربالای جسد دیگری ایستادن میدانیم. آیا این نظر غم انگیز در مورد مقوله نقد و نقادی در کشورمان هم صدق میکند؟ امید که اینگونه نباشد.

بدیهیست که میشود بیضائی را نقد کرد، به همین ترتیب شاملو را و نیما و آیدین آغداشلو را و حافظ را و فرشچیان و نادر پور را و حمید سمندریان و امیر حسین راد را( که این آخرین نفر شاید که سی سال دیگر به کار هنر روی آورد) و... اما فراموش نکرد که این نقد به چه مقصود انجام میشود، به منظور همفکری در جهت ارتقاء اندیشه و کیفیت محصول فرهنگی و یا سرکوب فرد هنرمند؟ این مرز بسیار حساسیست که نباید با بی تفاوتی از کنارش گذشت.

 

سال نو مبارک باشه

کیک!


طرف گفت: اینا رو به کسی یاد نده! دس زیاد میشه وا!

- خب بشه، که چی؟!

- که چی؟!! انگار یه کیک و به جا اینکه خوت نوش جون کنی، قسمت قسمت کنی!

- خب، چه اشکال داره؟

- ای بابا! تو چقد خنگی! ینی اینکه اونوخ باس با دیگرون قسمتش کنی! به خوت کمتر میرسه وا!

- خب؟

- آدم عاقل چیزی رو که داره که مفتی با دیگرون قسمت نمیکنه! عین اینه که کیک و ده قسمت کنی، خب سم خوت کوچیک میشه! حالیت شد؟!!

- حالیم که بود، خواستم بذارم که ته ته حرفاتو بزنی! این تمثیلت یه اشکال اساسی داره، اینکه " تقسیم" کردن رو با یه چیز شکمی مثل کیک مثال زدی و نتیجه گیریتم بر حسب این مثال ، شخمی از آب در اومد!

چرا فکر نمیکنی که موضوع تقسیم دانش و اطلاعات رو بهتره به جای کیک با دینام دوچرخه مثل بزنی، که هر چی بیشتر حرکت کنه نیروی بیشتری تولید میکنه، تموم که نمیشه هیچ بهش اضافه هم میشه.

- برو بابا! منکه کیکمو با هیشکی قسمت نمیکنم!

زنده باد اینترنت!

- الو!

- بله، بفرمائین!

- آقای فروتنیان؟

- بله

صدا رو نشناختم اما مثل اسبا که زلزله رو پیش از وقوع حس میکنن،حس عجیبی اومد سراغم که الانه که یه اتفاق غیر منتظره بیفته!

- من ... هستم، از آلمان تلفن میکنم!

- سلام، بفرمائین!

- فکر نمیکنم منو شناخته باشین

فهمیدم که اون اتفاق ناشناس داره میوفته.

- حقیقتش نه!

- شما سی و چند سال پیش توی مدرسه ی.... تئاتر کار میکردین؟

- ...بله!..........!!

!!!! یادم اومد و چه جورم یادم اومدکه کیه! یکی از بهترین دوستای زمان تحصیلم! هرگز فراموشش نکرده بودم. دیگه حرف بود و حرف که مثل رودخوونه سرازیر شد.

منو تصادفن از طریق اینترنت پیدا کرده بود.

زنده باد اینترنت!

آمریکا دوبله به فارسی!

عاشق فیلمای آمریکائی بود.

از بچگی دیوونه ی فیلمای به اصطلاح وسترن بود، وقتی بزرگ شد تازه فهمید که بیشتر وسترنهائی که دوست داشت اصلن توی آمریکا ساخته نشدن بلکه ساخته و پرداخته ی ایتالیا بودن و صحرای آریزونا، در واقع بیابونای سیسیل بودن! سرخپوستای توی فیلم "آپاچی" نبودن بلکه از بازیگرای سیاهی لشکر سیسیلی و ناپلی بودن و نماهای شهری هم نه توی هالیوود بلکه توی " چینه چیتای" رم سر هم بندی شدن!

چند سال پیش تصمیم گرفت به آمریکا مهاجرت کنه، بهش گفتم که اون مردم و مملکت  با روحیه ی توشاید سازگار نباشه، زبانم که بلد نیستی! اون افسانه ی " رویای آمریکا" هم که دیگه کفگیرش خورده ته ی دیگ! براق شد که: اولن که آمریکا خیلیم به روحیه ی من جوره! اصلن من همیشه احساس میکردم که اینجا( ایران) جام نیست، واسه ی اینجا ساخته نشدم! دوومندش که آمریکا زبون لازم نداره! اگه هم لازم داشته باشه سه سوته یاد میگیرم!!( این حرفش حقیقت داره اما بسته به اینه که اون سه تا سوتو با چه فواصلی بزنه؟) " موفقیت توی آمریکام که ردخورد نداره! " رویای آمریکائی" یعنی چی؟!!

اونجا وضع همه توپ توپه! مگه خیله پپه باشی که در بمونی! اصلن به تو چه که میخوام برم آمریکا؟!!!

خلاصه با اون خیال و شور بار و بنه رو بست و رفت به سلامت!

سینما روی زندگی روزمره ی ما ایرانیا خیلی تاثیر داره، فقط یه اشکال بزرگ اینه که فیلمای فرنگی رو با دوبله ی فارسی نشونمون میدن! وقتی سالها "آرتیسته"ی فیلمای وسترن با صدای لاتای چاله میدون خودمون صحبت میکنه، معشوقش مثل دختر همسایه ی خودمون قر و قمیش میاد، وقتیکه " بدجنسه" ی فیلم عین قمه کشای گود عربا بلغور میکنه و ... معلومه که این دوست من باور میکنه که روحیه ش با آمریکائیا خیلی هم جور در میاد! اما همینکه پاش به اونور آب میرسه، توی همون برخورد اول واقیت مثل مشت میخوره توی صورتش! اینکه " آرتیسته" - بخون مامور اداره مهاجرت- هیچ شباهتی به هیچکدوم از آدمائی که تا حالا توی زندگیش دیده نداره! " معشوقه"ه – بخون زن همسایه- اصلنم شباهتی به " دختر همسایه مون" نداره! و همینطور بگیر و برو! تازه میفهمه که فریب ترکیب نا هماهنگ" رویای آمریکلئی" با " جعلیات ایتالیائی" و " دوبله ی ایرانی" رو خورده! نتیجه شو خودتون حدس بزنین!

اندازه واقعی

 


هر کسی تصویری از خودش داره که با تصویر دیگران از اون فرق میکنه.

هر کدوم از ما اندازه ای برای خودمون قائلیم که معلوم نیست که حتمن اندازه ی واقعیمون باشه.

میتونی واستی کنار یه دیوار با آجرای سه سانتی و قد خودتو باهاش اندازه بگیری.

میتونی با یه آدم نفهم ( دقت کن که همه ی اینا نسبی هستن آ!) بحث کنی و به این وسیله از کمالات خودت حظ کنی! یا پای صحبت یه آدم پر مایه بشینی و از کم شعوری خودت خجالت بکشی!

نگاهی به سر و وضع ظاهری یه آدم درمونده بندازی و احساس کنی که از خوشپوشترین آدمای روی زمینی، که بعدش وقتی سر و لباس ستاره های هالیوودو ویبینی حالت از قیافه ی خودت به هم بخوره!

میتونی  از کله ی صبح تا وقتی بیهوش توی رختخوابت ولو میشی خودتو " مقایسه" کنی! اینقد که دیگه طوری زیر قیاسهات دفن بشی که خودتو گم کنی!

آیا بلندی یا کوتاه؟

خنگی یا باهوش؟

فقیری یا پولدار؟

خوشگلی یا قزمیت؟

خسیسی یا دست و دلباز؟

ظالمی یا مظلوم؟

قالتاقی یا پپه؟

مرددی یا مصمم؟

این لیستو میشه تا وسط شاخای آفریقا کش داد..

اما آخر الامر چطور میفهمی که اندازه ی واقعی

تو چیه؟ با کدوم متر میتونی خودتو اندازه بگیری؟

همه میخوان برن!

 

 

هلندیا به استرالیا، اسپانیا، آمریکا و ... مهاجرت میکنن.

آمریکائیا عازم اروپا، افریقا، استرالیا و آمریکای جنوبی هستن.

هندیا بار مهاجرت توی انگلستان و کانادا زمین میذارن.

چینیا تو راه اروپا و آمریکا، استرالیا و آفریقان.

عربا و روسا چمدون به دست راهی ی آمریکا و کانادان.

دوره دوره ی مهاجرته، کمتر کسی میخواد سر جاش باقی بمونه،

همه به دنبال مدینه ی فاضله میگردن.

ما هم سرگردون و چمدون به دست دور کره ی خاکی میگردیم، به امید روزی که بارمونو زمین بذاریم، چمدونائی رو که احتمالن هرگز باز نخواهند شد!

ایران

 

ایران برای هر کدوم از ما معنی متفاوتی داره.

برای من کلمه ی ایران مترادف با تهرانه، اونم نقاط خاصی از تهران مثلن خیابون شاه سابق،که سالها خیابون سرگردونیها و بی هدفی هام بود ، دانشگاه تهران با تمام ماجراهاش که از زیباترین خاطرات زندگیمن، با انتظارات عاشقانه، جر و بحثای سیاسی، تمرینات طاقت فرسای تئاتر، آوازه خونی توی گروه کر و اخراج به علت" بد صدائی"!

خیابون امیریه با لوازم تحریریش که بابام اولین کتاب رنگ آمیزیمو از اونجا خرید،  

خیابون منوچهری با قهوه خونه هاش، عتیقه فروشای متقلبش که مشقای مینیاتور ما بچه هنرستانیا رو به اسم کارای اولیه ی رضا عباسی به توریستای خارجی قالب میکردن و پول ما رو هم بالا میکشیدن!

 قهوه خونه ی زیرزمینی توی میدون بیست و چهار اسفند سابق که پاتوق کارگرا و نفاشای ساختمونی بود و ما که یه گروه بچه ی تازه سر از تخم در آورده بودیم هفته ای دو-سه روز اونجا جمع میشدیم تا درباره ی هنر و سیاست با هم گپ بزنیم و امکانات مختلف انقلاب کردن و تغییر دنیا رو بررسی کنیم! و برای انجام این فعالیت مهم سیاسی توی هر نشست نفری یکی-دو بسته سیگار اشنوی آدم خفه کن مصرف میکردیم و اوج تفریهمون وقتی بود که شاگرد قهوه خونه میومد سر میز و میپرسید که: اجازه هس که زیر سیگاری رو خالی کنم؟ که چون دیگه کوه فیلتر سیگارا داشتن سرریز میشدن، بهش رخصت میدادیم و اونم زیر سیگاری رو که به قاعده ی یه دیس چلو بود ور میداشت و خالی میکرد همون بغل میز روی کف قهوه خونه، زیر سیگاری خالی رو میذاشت رو میز و میرفت سراغ مشتریای میز بعدی که نظیر همین عملیات پاکسازی رو انجام بده! و همینجور میرفت تا میز آخر!! میدونستیم که آخر شب یه جا همه رو جارو میکنه!

 از ایران من گفتنی زیاده.

جشن و سرور

 

من از هر عیدی استقبال میکنم!

هر رسمی که سبب شادی باشه رسم مورد علاقه ی منه!

اما با تمام تلاشی که میکنم با بعضی از عیدا نمیتونم رابطه بر قرار کنم، یکی از اونام همین سال نوی مسیحیه.

با اینکه بیست و سه ساله که اینجا زندگی میکنم و بیست و سه دفه به خودم فشار آوردم که از این عید خوشم بیاد، نمیشه که نمیشه! اصلن دلیلی نمیبینم که وسط زمستون و بیخود و بی دلیل، یکهو بگن که: سال نو مبارک!!  آخه برای عید و "نو شدن" سال باید یه دلیلی باشه! وقتی امروزش با فرداش توفیری نمیکنه، دیگه عیدش چیه؟!! امروز سرده، یخه، ابریه! فرداشم باز سرده، یخه، ابریه! اونوقت آدم خودشو لوس کنه و به هر کی میرسه با یه لبخند زورکی بگه: به به! سال نو مبارک باشه! صد سال به این سالا!!

 من که فکر میکنم همه تو دلشون خودشونو از این تبریک گفتن بی مسما  مسخره میکنن! تازگیام که فرنگیا به علت موج مهاجرت اینوریا به اونور یاد گرفتن  که یه عده از اهالی اهل حال کره ی زمین، روز اول بهار رو عید سال نو میگیرن، تازه داره دوزاریشون میوفته که آدم باید عیدو به وقتش بگیره!

بد میگم؟

امسالم که دیگه سال نوی مسیحی نور علا نوره،  با کشتاری که اسرائیل توی نوار غزه راه انداخته! اسرائیلیا از خر تو خری عید فرنگیا استفاده کردن و ملت بدبخت فلسطینو بستن به توپ! اینام که همه ی حواسشون دنبال راست و ریس کردن جشن سال نوشون و بخور بخور کریسمشون بود ، نه وقت و نه حوصله ی اعتراض به اون آدمکشا رو نداشتن!

خلاصه یه سال نوئی شده که بیا و ببین! تازه یه عده از این مردم هم هنوز از جنگی که اونجا راه افتاده خبر ندارن! فکر میکنن جزئی از مراسم آتیش بازی سال نوئه!اصلنم به این فکر نکردن که آخه برا چی یهودیا دارن اینطور مشتاقانه سال نوی مسیحی رو جشن میگیرن؟!!!

خلاصه اصلن حوصله ی این عید رو ندارم! مبارک خودشون باشه.

 

اوریانت!

از دروازه دولت که صد متری بری توی خیابون روزولت( فکر میکنم الان اسمش شده خیابون مفتح) دست چپت، شیرینی فروشی "اوریانت" که همون "اورینت"ه! پذیرات میشه. اینجا از معدود کافی شاپای قدیمی تهرانه که به وسیله ی یه خونه واده ی محترم ارمنی وآشنا به فن شیرینی پزی و سرو قهوه ی عالی اداره میشه، منظره ی یخچالها و میز و صندلیهای زیبا و قدیمی چشم رو نوازش میکنه، محیطی آروم و گرم داره که آدمو به خلسه ی سالهای دور میبره، به دوران ویگن، کارو، هدایت، شاملو، کسرائی و... به دور از ازدحام روشنفکرنماها و مدرن نمائیها، به دورانی که برای خوردن یه تکه شیرینی بی نظیر و نوشیدن فنجونی قهوه ی جانانه، گپی صمیمانه با دوستان یکرنگ و ورق زدن هفته نامه ای وزین میشد به اونجا پناه برد و چه خوب که هنوزم با اینکه خیلی از اون دوستان و اون هفته نامه ها به خاطره ای دور بدل شدن، میشه اونجا ساعتی نشست و دل و روح رو به هواخوری فرستاد.

انگار که زمان توی "اوریانت" از حرکت واستاده، چند بار به ساعتم نگاه کردم تا مطمئن شدم که هنوز کار میکنه! اندازه ی میز و صندلیها بی نقصه، نه زیادی بزرگ نه زیادی کوچیک، نه خیلی بلند و نه خیلی کوتاه، معلومه به دست کسی ساخته شده که بهره ی زیادی از جمال شناسی و بدن انسان، درک زمان و هنرپذیرائی داشته، صندلیا بهت میگن که بهتره بعد از کمی استراحت پس از صرف قهوه و شیرینی، جا رو برای مشتری بعدی خالی کنی اما در عین حال بهت میگه که اگه دلت خواست میتونی به راحتی یه نصف روز کامل هم اون رو بشینی، بدون اینکه به کمر درد و کوفتگی عضلانی دچار بشی. تو "اورینت" همه چیز استادانه حساب شده، کافه ای که بر خلاف خیلی از نوکافه ها، برای آدما طراحی شده و نه برای پول توی  چیبشون.

من "اوریانت" رو به همه ی دوستام توصیه میکنم، اما خواهش میکنم که زیاد به اونجا نرین، چون زیبائیش به خلوتیشه! طوری نشه که من دفعه ی بعد که به ایران میرم دیگه جا نباشه که بیام تو و مجبور بشم ه برم کافه" رئیس" یا امثالهم!