پارسیان و انتخاب غلط

 

من اینطوری یاد گرفتم که هر وقت میخوام چیزی بنویسم یا طراحی کنم و یا نمایشی رو کار کنم، به وقت انتخاب موضوع از خودم چند تا سوال بکنم:

چرا این موضوع؟

چی رو به این وسیله میخوام بگم؟

 آیا این موضوع ارزش طرحش برای مخاطبم رو داره؟

آیا زمان و یا مکان برای این کار مناسبه؟

آیا با دانش و امکاناتی که من دارم از پس اجرای مناسب این کار بر میام؟

 

اینا به موقع انتخاب موضوع از سوالات پایه ای هستن که هر هنرمندی باید با صراحت و واقع بینی بهشون جواب بده، وگرنه نتیجه ی کار در بهترین حالت"چیزی" متوسط از آب درمیاد که نبودش بهتر از بودشه! هنرمند باید با مرزهای خودش آشنا باشه، به قول معروف باید لقمه رو به اندازه ی دهنش ورداره! با قد 165 سانتی احمقانه س که سعی کنی از روی مانع 3 متری بپری، چون در بهترین حالت مجبور میشی بعدش بری و یه شلوار نو بخری!

انتخاب و اجرای نمایش " پارسیان" نوشته ی " آخیلوس" بوسیله ی " آلن یادگاریان" تو هلند یکی از اقدامات فکر نشده س، که نتیجه ی سهل انگاری هنرمند در محاسبه ی دانش و توانشه. یه انتخاب بی دلیل، در زمان اشتباه و مکان غلط، امکانات اجرائی محدود، کمبود دانش تاریخی و نمایشی و... خلاصه جمیع شرایط مناسب برای حروم کردن یه نمایشنامه!

صرف علاقه برای خلق یه کار هنری کافی نیست. 

دوستان من


متوجه شدم که با گذشت زمان ناخواسته بعضی از دوستان قدیمم رو به فراموشی سپردم! به وحشت افتادم که مبادا با عبور زمان و دوری جغرافیائی، بالا رفتن سن و گرفتاریهای زندگی، دوستام و خاطراتشونو که از ارزشمندترین گنجینه های زندگیم هستن رو از دست بدم، این انگیزه ی بزرگی بود که باعث شد از مدتی پیش به تهیه ی لیستی از اسامی دوستنام مشغول بشم، همینطور که هر روز به حجم لیست اضافه میشد فکر کردم که جلوی هر اسمی توضیحی هم اضافه کنم، و چه توضیحی میتونست بهتر از این باشه که بنویسم که از اون دوست چه چیز یاد گرفتم؟ اینطوری میتونستم بفهمم که در طی عمرم چه چیزا و از چی کسانی یاد گرفتم. هر از چند گاه در اینجا بعضی از دوستام رو با ذکر اونچه از او یاد گرفتم، اینجا اسم میبرم.

من سعادت داشتن دوستان زیادی رو داشتم، از هر جنس و هر دیاری، سیاه و سفید، بلند و کوتاه، فقیر و غنی و... و وجه مشترک همه ی اونا اینه که من ازشون درسای بزرگی گرفتم.

امیر پورمند- از اون یاد گرفتم که نباید دل کسی رو شکست

جعفر بانیان- مردمداری رو

فرزین سرفراز- خودخواهی رو

رجب محمدین- پیگیری رو

رضا رادمنش- غر زدن رو

رضا بابک- مهربونی رو

سعید پورصمیمی- خوب بودن رو

مهدی میگانی- این در و اون در زدن رو

بهروز شفیعی- ظرافت طبع رو

محمد علی جعفری- شخصیت رو

محمود نوروزی-با نمکی رو    

محتشم مهدوی- عاشق زندگی بودن رو  

ایرج طهماسب- سکوت رو

امیر قربانی- هیاهو رو

مرضیه برومند- پیچوندن رو

علی شاندیز- ماجراجوئی رو

توکا نیستانی- باحالی رو 

محمد علی بنی اسدی- بودن رو

محمد رضا علیقلی- کله شقی رو

شاهرخ فروتنیان- تقسیم کردن رو

حمید جبلی- بازیگوشی رو

کیهان رهگذار- حوصله رو

محمد علی سجادی- تسلیم نشدن رو


......................................................................... و این لیست سردرازداره و ادامه!

گیران زمین!


از اول خلقت بشر تا همین امروز یکی از اصلی ترین علائق بشر به " گیر دادن" بوده و هست! ما بهش میگیم: سرگرمی مورد علاقه! فرنگیا صداش میزنن: هابی!

هر کسی به شکل یه فرد ،به یه چیزائی گیر میده و در شکل یه جامعه به یه چیزای دیگه!

میخوام مروری کنم به جوامع گوناگون بشری و نگاهی به اینکه هر کدوم بیشتر به چی گیر میدن یا میدادن!

این مطلب نتیجه ی سالها تحقیق علمی ، تاریخی و جامعه شناسانه س و نود و نه درصد از تمام متفکران و محققان، تاریخ شناسان و فلاسفه بر اون مهر تائید زدن! اون یه در صدمخالف هم که مهم نیست چی فکر میکنن، حتا اگه حقم با اونا باشه!

_____________________________________________________________________________

کی ؟  به چی گیر داده ؟

 

رومیا به عقاب 

  

ایرانیای باستان، به خط میخی


ایرانیای معاصر، به ریال


مصریا، به اهرام


یزدیان، به بادگیر


انگلیسا، به آسیا


اعراب، به شتر


آلمانیا، به بنز


آمریکاییا، به همه چیز


روسا، به خرس


هلندیا، به آسیاب بادی


هندیا، به فلفل


چینیا، به ترقه


ایتالیا ئیا، به ماکارونی


اسرائیلیا، به فلسطینیا


دانمارکیا، به پری دریائی


سوئدیا، به دانمارکیا


اسپانیائیا، به فلامینگو


سوسمارا، اونام همینطور


شیرازیا، به حافظ


مشهدیا، به زوارا


استرالیائیا،  به کانگورو


نقاشا، به بدن لخت


عکاسا، به نور


خیاطا، به خشتک

 

بیکارا، به خودشون


مهندسا، به عمله ها


عمله ها، به دیزی


فیلمبردارا، به سه پایه


چپیا، به راستیا


راستیا، به چپیا


هر دوشون، به وسطیا!


ازتون دعوت میکنم که شمام هر چی به نظرتون میاد به این لیست اضافه کنین که به امید حق بتونیم با مساعدت همدیگه اولین دائره المعارف " گیران زمین" رو تهیه کنیم!

 _______________________________________________________________

همونطور که میبینین، بر خلاف مطالب قبلی، نظر خواهی برای این مطلب آزاده!

همیشه از اینکه قبل از نمایش نظرات خواننده گان اونارو مثل مامور سانسور بخونم بدم میومده، اما چون میدیدم که هنوز بعضیها با فرهنگ آزادی و احترام و گفت و گو آشنا نیستن و گاهی چنان چرندیاتی به اینجا میرسید که گفتن نداره! بعضی هم این اطاقک رو با "بیلبورد" بزرگراه چمران عوضی میگرفتن و یه خروار تبلیغات مزخرف ارسال میفرمودن!و من برای اینکه خواننده گان فهیم این وبلاگ از اون اراجیف که با اراجیف خود من تومنی هف صد نار فرق داشتن،رنجیده نشن، خودمو به الک کردن نظرات رسیده مجبورمیدیدم.

خوشبختانه اخیرن به شدت از تعداد مراجعین الکی کم شده و خوشحالم که از انجام " وظیفه ی سانسور" آزاد بشم، و امیدوارم که در این " نظردونی" بتونه همیشه باز بمونه، مگه اینکه خلافش ثابت بشه!

سودا




سودای تمام قدرتمندا، نشستن به تخت فرمانروائی به تمام کائنات بوده و هست و خواهد بود.

این زمان دور دور آمریکاس! مثل همیشه عطش تسخیر جهان این نوامپراطور رو با خودش به همه طرف میکشه، سیرمونی هم نداره و نمیشه سرزنشش کرد چون این طبیعت قدرته که باید اینقدر بره و بره تا کاسه اش لبریز بشه و مثل اسلافش سرریز! تا تشنه ی بعدی کاسه ی خالی قدرت رو از زمین ورداره و راه بیفته به دنبال اون سراب!

این وسط باید برای حفظ قدرت به هر دری زد! حتا اگه لازم باشه یه چند وقتی نقش به ظاهر اول رو- که در واقع نقش سوم نمایشنامه اس- به مخالفین بدی! این روزا کلی از خلائق امیدشونو بستن به" اوباما" نامزد حزب دمکرات امریکا، که بلکه رئیس جمهور شدنش فرجی بشه که برای مدتی اهالی بخت برگشته ی این سیاره نفسی به راحتی بکشن! به این امید که چون رنگ پوستش یه هوا به سیاهی میزنه، قدمی برای خلائق ندار و ستمکش ورداره! من به علت لوچیم هر چی زور میزنم هنوز ارتباط روشنی بین " رنگ" و " نیرنگ" نمیبینم! حتمن اشکال از منه، وگرنه دلیلی نداره که میلیونها امریکائی بیخودی، یا از زور درموندگی، یا سادگی، به این انتخابات امید بستن.

فعلن همه ی دنیا چش به نتیجه ی این انتخابات دوختن: کی میبره؟ خرا یا فیلا؟!

ظاهرن سرنوشت این سیاره ی بدبخت افتاده به دست این دو تا حیوون! خدا رحم کنه!

Juan Tajes



این همون خوان خان هستن که تو مطلب قبلی تشریف داشتن!
بعضی از دوستان که حوصله ی استفاده از تخیل خودشونو برای خلق تصویر قهرمان یه داستانو ندارن، از من خواستن که صورت این آق خوان رو نشونشون بدم!منم اونو اینجا و بدون توضیح گذاشتم که باعث سرگیجه ی بعضی دوستان دیگه شد!
در ضمن اگه با فیلم"crossing" ساخته ی " nora hope"" با شرکت بهروز وثوقی آشنا باشین، آق خوان رو حتمن در نقش نوازنده در صحنه ی کافه دیدین. اگر هم ندیدین حتمن ببینینش!


خانه


سه سالی میشد که " خوان" رو ندیده بودم.

این نقاش، ماسک ساز، آهنگساز، رقاص، شاعر، نویسنده، بازیگر، طراح صحنه و و و و ی " اروگوئه "ای رو بیست سالی هست که میشناسم.

وقتی سرزده وارد گالری ش- توی یکی از کوچه های قدیمی ی آمستردام- شدیم مثل همیشه خندوون و با آغوش باز به استقبالمون اومد و مثل همیشه نذاشت دهن باز کنیم! مسلسل وار در باره ی همه چیز حرف زد، از آخرین کارگردان احمقی که باهاش کار کرده بود تا آینده ی تاریک روسپی هائی که همون دور و بر گالری کار و زندگی میکردن و شهرداریهودی شهر داشت قانون رد میکرد که کار و کاسبیشونو تعطیل کنه و پخششون کنه توی سطح شهرکه هم این محله رو که تو مرکز شهره به مرکز تجاری برای شهروندای " آبرومند!" تبدیل کنه- مقصود همون دزدای سر گردنه ی بازار بورس و الماس هلنده- و هم روابط فرهنگی شهروند و روسپی رو گسترش بده!

از مملکتش که در حال نابودی فرهنگی بود تعریف کرد و بعد از خاطرات کودکیش یاد کرد و وقتی ازش پرسیدم که بعد از سی و پنج سال زندگی تو هلند هنوزم دلش هوای وطنو داره؟ گفت: هر روزی که اینجا زندگی میکنم روحم یه روز از اینجا دورتر میشه و به " اروگوئه" نزدیکتر! و وقتی ازش پرسیدم که آیا میخواد به کشورش بر گرده؟ گفته ای از مادربزرگش که یه مهاجر " سوری" بوده رو نقل کرد به این مضمون: هر جای دنیا که بتونی یه تخم مرغ بپزی، اونجا خونه ی توست! و بعد توضیح داد: چون باید تخم مرغ، آتیش، نمک و ظرف داشته باشی و جائی که اینارو داشته باشی حتمن سقفی و آبی و زیر اندازی هم هست، پس همونجا خونه ی توست.

"خوان" ساکت شد،شاید رفت به خوونه ی بچه گیاش، نگاهش گم شد، شده بود " خوان" پنج ساله ای روی پای مادر بزرگش نشسته و خیره شده به دهن " ننجون" ش که داره ازداستان بیچاره گی های دوران مهاجرتش در کودکی با خانوادش تعریف میکنه.

دوساعتی بود که همونجا توی چارچوب در واستاده بودیم. حالا که "خوان" اونجا نبود دلیلی برای موندن نداشتیم.