خانه
سه سالی میشد که " خوان" رو ندیده بودم.
این نقاش، ماسک ساز، آهنگساز، رقاص، شاعر، نویسنده،
بازیگر، طراح صحنه و و و و ی " اروگوئه "ای رو بیست سالی هست که
میشناسم.
وقتی سرزده وارد گالری ش- توی یکی از کوچه های قدیمی
ی آمستردام- شدیم مثل همیشه خندوون و با آغوش باز به استقبالمون اومد و مثل همیشه
نذاشت دهن باز کنیم! مسلسل وار در باره ی همه چیز حرف زد، از آخرین کارگردان احمقی
که باهاش کار کرده بود تا آینده ی تاریک روسپی هائی
که همون دور و بر گالری کار و زندگی میکردن و شهرداریهودی شهر داشت قانون رد میکرد
که کار و کاسبیشونو تعطیل کنه و پخششون کنه توی سطح شهرکه هم این محله رو که تو
مرکز شهره به مرکز تجاری برای شهروندای " آبرومند!" تبدیل کنه- مقصود
همون دزدای سر گردنه ی بازار بورس و الماس هلنده- و هم روابط فرهنگی شهروند و
روسپی رو گسترش بده!
از مملکتش که در حال نابودی فرهنگی بود تعریف کرد و بعد از خاطرات کودکیش
یاد کرد و وقتی ازش پرسیدم که بعد از سی و پنج سال زندگی تو هلند هنوزم دلش هوای
وطنو داره؟ گفت: هر روزی که اینجا زندگی میکنم روحم یه روز از اینجا دورتر میشه و
به " اروگوئه" نزدیکتر! و وقتی ازش پرسیدم که آیا میخواد به کشورش بر
گرده؟ گفته ای از مادربزرگش که یه مهاجر " سوری" بوده رو نقل کرد به این
مضمون: هر جای دنیا که بتونی یه تخم مرغ بپزی، اونجا خونه ی توست! و بعد
توضیح داد: چون باید تخم مرغ، آتیش، نمک و ظرف داشته باشی و جائی که اینارو داشته
باشی حتمن سقفی و آبی و زیر اندازی هم هست، پس همونجا خونه ی توست.
"خوان" ساکت شد،شاید رفت به خوونه ی بچه گیاش، نگاهش گم شد، شده بود " خوان" پنج ساله ای روی پای
مادر بزرگش نشسته و خیره شده به دهن " ننجون" ش که داره ازداستان بیچاره گی های
دوران مهاجرتش در کودکی با خانوادش تعریف میکنه.