کادوی بهنود

 

مسعود بهنود بی شک یکی از نخبه ترین روزنامه نگارا و بی برو برگرد یکی از زیرکترین آدماییه که تو عمرم دیدم.

تردید نیست که خیلی از کسانی که با اون یا برای اون کار کردن قدرت مدیریت و ذکاوت روزنامه نگاریشو تحسین میکنن، اما اونچه که از بهنود بیشتر برای من جالب بود شوخ طبعی و تیزبینیشه.


سال 1364 که به عنوان گرافیست مجله ی صنعت حمل و نقل با بهنود کار میکردم، از میون بچه های بازاریاب یکی بود به اسم" ف" که چرب زبونیش و زبلیش شهره ی عالم بود و با همین ابزار هم بیشترین آگهی ها و به تبع اونا بیشترین درآمد مجله رو تامین میکرد و به همین دلیل هم خودشو سرآمد بازاریابا و سوگلی میدید و ما مجبور بودیم از صبح تا شب طنازیاشو تحمل کنیم! البته آدم خوبی بود و همیشه محیط خسته ی مجله رو رنگ شادی میزد اما منم منم کردناش حوصله ی همه رو سر میبرد، شدیدن معتقد بود که " زبلی"بهترین خصوصیت بشره و هر کی زبلتره انسان برتریه!

بهنود از این جور سخنرانیهای این آدم خوشش نمیومد و چند بار هم بهش گوشه زده بود که بهتره یه کم "درز" بگیره! اون طرفم از تنها کسی که حساب میبرد مسعود بهنود بود و جلوی اون ساکت میشد! 


اونسال  چند روز مونده به نوروز بهنود به هر کسی یک کتاب هدیه داد، اون برای هر کسی با توجه به اینکه چه آدمیه با دقت کتابی رو انتخاب کرده بود، از " موش و گربه" بگیر( که برای آبدارچیمون خریده بود که همیشه از تردد موش توی آبدارخونه شکایت میکرد)، تا" چگونه فولاد آبدیده میشود" برای مسئول تعمیرات ساختمون که کار اصلیش آهنگری بود! و همینطور به فراخور شخصیت هر کسی کتابی، تا نوبت رسید به" ف"، کادوی  اون"خاطرات آرسن لوبن" بود! اینطوری بهنود به شیرینی نظرشو نسبت به "ف" بهش نشون داد.

چنین گویند بزرگان!



من هیجوقت به راحتی تحت تاثیر نقل قولهای دهن پر کن از " بزرگان"  قرار نمیگیرم و این مشکل بزرگ اساتید و فلاسفه، دانشمندان و متفکرین با منه!! به قول یکی از عزیزترین دوستام: من در مقابل نصایح بزرگان خیلی مقاومم!

ما علاقه ی زیادی به نقل قول از" بزرگان" داریم! فرقی هم نمیکنه که طرف اهل کجاس؟ کارش چی بوده؟ تو چه شرایطی اون حرف رو زده؟ اصلن موضوع صحبتش چی بوده؟ مال کدوم زمانه؟ اصلن حرفش بر کدوم پایه و اساسه؟ و هزاران سوال دیگه! فقط کافیه که" بزرگ" باشه! هر جی "بزرگتر" هم، بهتر! اصل مطلب"اندازه"ی طرفه، بی خیال بقیه اش! هر چی اون " بزرگ" درشت تر باشه اعتبار تو و حرفات بالاتر!

ما نقل قول کردن رو دوست داریم چون قکر میکنیم که با آوردن اسم اون آدم" بزرگ" میتونیم به راحتی عقیده ی خودمونو ثابت کنیم!

: چرا از چراغ قرمز رد شدی؟!

: به قول افلاطون"................................."!

 

: ساعت چنده؟

: نیچه میگه:".............................................!"

 

: احوال شما؟

:حافظ میفرماید:"................................."!

 

نمیتونیم به راحتی و صراحت نظر خودمونو بگیم، حتمن " گفتار" یکی از "بزرگان" لازمه که بتونیم مخاطب رو بشونیم سر جاش! و این بیماری فقط شامل حال عوام نمیشه و متاسفانه بین خواص هم رایجه( مقصودم جامعه ی هنرمندان و ادباس) در فرصتای گاه و گداری که بخت دیدار و گفتگوئی با برخی از این عزیزان دست میده طی یه دیدار چند دقیقه ای اینقدربرای تائید فرمایشاشون " گفتار بزرگان" و  اسم و رسم این ادیب عظیم و اون متفکر غول آسا واین فیلسوف والا مرتبه و ...رو  به میون میکشن که بعد از ختم سخنرانیشون اصلن دستگیرم نشده که بالاخره خود ایشون در باره ی موضوع مورد نظر چه عقیده ای دارن؟!  انگار از این وحشت داریم که مخاطب، نظرمونو به تمسخر بگیره و برای اینه که  باید یه گردن کلفت هوامونو داشته باشه! اگه بحث سر فلسفه باشه باید بی برو برگرد" دکارت" و " کانت" رو با خودمون ببریم!"سارتر" جون میده برای مباحث جدید، " فروید" که خوراک بحثای روانشناسانه س و به جان شما اگه " تارکوفسکی" و " تروفو"نباشن مجلس بحثای سینمائی اصلن صفائی نداره!

مثال زدن از گفتار شعرای" بزرگ" که دیگه مثل صرف نخودچی و کیشمیش شده! نقل تیکه باره از اشعار

" حافظ " حلال اغلب مشاجراتمون با نونوای محله تا راننده تاکسیه! با نقل قول از" شمس" رفتگر محله رو ملزم به دقت بیشتر در جمع آوری زباله ها میکنیم! رباعیات " خیام" هم وسیله ی گوشمالی همشهری ایه که توی صف اتوبوس ازمون جلو میزنه!

نمیدونم که وسط این همه" بزرگان" جائی هم برای " کوچکان" باقی میمونه؟!

دستورالعمل میخی!

 

 

" خط میخی" برای من همیشه یه راز باقی میمونه!

 دستکم روزی دو دفعه به این موضوع فکر میکنم و گاهی هم اگه وقت داشته باشم، بیشتر!

 اینکه: چرا میخ؟!

 میتونم قبول کنم که چون اون زمان هنوز " پیچ" اختراع نشده بود، چاره ای غیر از استفاده از میخ نبود! اما اینم کمکی زیادی به کشف این راز نمیکنه.

دیروز در اخبار بی بی سی خوندم که آخرین تحقیقات دانشمندای انگلیسی ثابت میکنه که کتیبه های به " خط میخی" جیزی نبودن غیر از " دستور العمل" استفاده از " میخ" که در دوران باستان به همراه " کیت نجاری" در اختیار خریدارا قرار میگرفته!

شاید فقط راز" لبخند ژوکوند" با "راز میخ" از نظر اهمیت تاریخی قابل مقایسه باشه!

 

 

روزهای خون روزهای آتش




تابستون سال 1358 بود و " ترگل" دخترم، آخرین ماههای اقامت در فضای امن و رایگان شکم مادر رو میگذروند!

روزگار عجیبی بود، دوران تغییرات بزرگ، و طبعن بحران مالی که از طبعات چنین دورانیه و من هم مثل خیلی از مردم به دنبال یه لقمه نون به هر دری میزدم! تا روزی که از زور ناچاری چند جلد از کتابهای عزیز دردونه مو ریختم توی یه کیف و رفتم جلوی دانشگاه تهران که بفروشم تا برای مادر ترگل چغاله بادوم( ویارونه!) و برای شام شب نون و ماست بخرم! اما هیچ کتابفروشی حاضر به خرید نبود.

تصمیم گرفتم که همونجا کنار خیابون بساط کنم و بر خلاف تصورم تا قبل از تاریکی نصف کتابای عزیزم به چاغاله بادوم و نون و ماست تبدیل شدن! با خوشحالی و کیف نیمه خالی به خونه برگشتم تا این موفقیت رو با مادر آینده فرزندم تقسیم کنم!

از روز دوم نسرین هم با کیف دوم محتوی کتابای عزیزمون منو توی تسخیر قله های تجارت همراهی میکرد! حضورنسرین با شکم ورقلمبیده تاثیر خوبی تو فروش داشت !

همینکه داشتیم به این کار عادت میکردیم متوجه شدیم که دیگه کتاب قابل فروشی توی کتابخونه مون باقی نمونده! از اون به بعد تنها به کار ادامه دادم، تا یه شب که با دل گرفته و فکر و خیال اینکه بعد از این چه باید بکنم،بساطو جمع کردم و به طرف خونه به راه افتادم، توجه ام به یکی از کتابفروشیاجلب شد که تمام ویترینشو به یه کتاب مجموعه ی عکس اختصاص داده بود: روزهای خون روزهای آتش.

اسم هنرمند به خاطرم نیست، شاید آقای کسرائیان بودن، به یاد ندارم، اما جذابیت کتاب رو به یادم هست. با بدجنسی ی یه عاشق کتاب وارد کتابفروشی شدم  و بدون فکر کردن به اینکه خانواده ی بی نوا در انتظار چغاله بادوم و نون هستن با آخرین اسکناسائی که ته جیبم داشتم یه جلد از اون کتابو خریدم( فکر میکنم 20 تومان میشد که کتابفروش آشنا در عالم همکاری محبت کرد و 2 تومان تخفیف داد) کتاب دستم بود و همونطور که به سمت میدون انقلاب میرفتم سرم به تماشای عکسهاش گرم بود که جوونکی سر رامو بست و سوال کرد: چند؟

 من:چی چند؟!

 اون: این کتاب!

بازم من: بیس تومنه!

طرف یه اسکناس بیست تومنی از جیبش در آورد به من داد و کتابو گرفت و رفت!

به کتابفروشی برگشتم و یه جلد دیگه با 2 تومن تخفیف خریدم و رفتم نزدیک میدون انقلاب و به خریدار بعدی فروختم! بازم به کتابفروشی برگشتم و این دفعه چهارجلد خریدم وموضوغ رو به همکارم گفنم.

  ... کار به جائی رسید که روز بعد دو چمدون از" روزهای خون روزهای آتش" رو از کتابفروشی خریدم وتا شب نشده همه رو فروختم!


محبوبیت این کتاب و فروش فوق العاده ی من چند هفته ای دوام داشت و به یمن اون کتاب

 خانواده ی فروتنیان یکی درخشانترین دوران چغاله خوریشون بعد از انقلابمون رو تجربه کردن!



گذشته خیلی هم چراغ راه آینده نیست!



انگار سن که بالا میره آدم بیشتر و بیشتر هوای گذشته رو میکنه!

اما من هر سه زمان حال، آینده و گذشته رو به یه اندازه اما به دلائل مختلف دوست دارم.


زمان حال بهترین زمانه، به یک دلیل خیلی ساده: ثابت میکنه که آدم هنوز زنده س!

زمان گذشته رو دوست دارم چون تنها جائیه که میشه از " زمان حال" بهش پناه برد!

زمان آینده هم برای اینه که وقتی از " حال" و " گذشته" خسته و ناامید شدم ، دلمو بهش خوش کنم!


من اعتقاد ندارم که حتمن" گذشته چراغ راه آینده"س! طبیعت انسان اینه که هر وقت دوست داشته باشه کاری رو انجام بده براش یه دلیل خود گول زنک میتراشه که بتونه اون کارو بکنه! هزار بار هم که" تجربیات گذشته و گذشته گان" نشون بده که اون کار خطاس، بازم انجامش میدیم! پس از این بخش آموزنده میگذریم! میمونه رجوع به گذشته برای تجربه ی لذتی که " فلاش بکیدن" به آدم میده. از این منظر بعد از این گاهی شما رو به سفر گروهی به بعضی از خاطرات گذشته م که میتونن باعث انبساط خاطر و عبرت شما باشن دعوت میکنم!

فعلن این مقدمه رو داشته باشین تا بازم با مطلب جدید خدمت برسم.


فقط حمید جبلی میتونه مثل حمید جبلی بازی کنه

 


 حمید یکی از عزیزترین و قدیمیترین دوستامه و موقع تحصیل در هنرستان هنرهای زیبای تهران

به واسطه ی ایرج طهماسب با هم آشنا شدیم و این مثلث دوستی تا امروز ادامه داره، هر سه نقاشی میکردیم و اهل تئاتر و شیفته ی بازیگری بودیم، من با گروههای مختلف و غالبن دانشجوئی کار تئاتر میکردم، حمید و ایرج بیشتر با کانون کار میکردن وبرای همین با وجود دوستیمون کمتر امکان همکاری با هم داشتیم. حمید یه بازیگر بالفطره بودو طنز ناب و کاملن مختص به خودشو داشت، شبیه هیچکس نبود و اگر کسی هم سعی میکرد مثل اون باشه قافیه رو میباخت چون تنها راه " مثل حمید جبلی " بازی کردن این بود که" حمید جبلی" باشی! تمام سالهایی که از ایران دور بودم با اشتیاق کار حمید و ایرج رو دنبال میکردم و دورادور شاهد موفقیتشون بودم و هستم، موفقیتی که بی تردید سزاوارش هستن.

اخیرن با ماهها تاخیر شروع به تماشای سریال" مرد هزار چهره" کردم. کار خوب و سرگرم کننده ایه و نکات نوئی داره که میشه با علاقه به تماشا نشست. شخصیت نمایشی ی مهران مدیری موتور اصلی در این سریاله و شباهت زیادی به شخصیتهای مشابه مخلوق حمید جبلی داره و نحوه ی بازی مدیری در این نقش هم کاملن یادآور شیوه ی بازیگری حمیده که مدیری با استفاده از این شیوه سریال رو تا چند قسمت با موفقیت به جلو میبره،  از میونه ی سریال استمرارفکر و اعمال شخصیت اصلی از دست میره و آقای مدیری تلاش میکنه با تکرار مکرر کلمات و حرکات خاص همراهی بیننده رو حفظ کنه اما این تلاش نتیجه ای غیر از دو بعدی شدن شخصیت نداره، تا جائی که شخصیت ، تا جائی که شخصیت با سرعت تازگی و جذابیتشو از دست میده و به کاریکاتوری کمرنگ تبدیل میشه که فاقد اقتدار لازم برای هدایت داستانه، و از اون به بعد شیرینی های سناریوس که سریال رو از یکنواختی و سقوط نجات میده. شاید بهتر بود که آقای مدیری- با تمام علاقه ای که به بازیگری دارن- وقت گرانبهاشونو به کارگردانی سریال اختصاص میدادن و  ایفای این نقش رو به عهده ی حمید میذاشتن.

بازیگری کار بسیار دشواریه و دشوارتر از اون اینکه بازیگر بتونه خودش باشه و دست به کاری بزنه که در توانش باشه- یا قدمی فراتر از توانش-و نه کاری که آرزومند انجام دادنشه.

قاطی!




سلام دوستان!
سرانجام به لطف مریم بانو ( عمرش دراز باد) میتونم به فارسی براتون بنویسم!
چهار ماه آزگار درگیر کار دو تئاتر بودم که به سرانجام رسیدن و باز هم در خدمت شما هستم!
اینجا از نظر تقویم تابستون و از نظر هوا زمستونه!
ما ملت همه چی مون با همه چی مون قاطی شده! ما که در بیرون مرزها به سر میبریم دیگه قاطی در قاطی! سلامت باشین!

baraye gole rouye shoma

ba in horoufe engelisi be Fingelisi faghat minevisam baraye gole rouye shom  ke mano sharmandehe khodetoun kardin, ke bedounan ke hatman be zoudi khaham nevesht, be mahze inke Fonte Farsim dorost beshe.