تابستون سال 1358 بود و " ترگل" دخترم، آخرین ماههای اقامت در فضای امن و رایگان شکم مادر رو میگذروند!

روزگار عجیبی بود، دوران تغییرات بزرگ، و طبعن بحران مالی که از طبعات چنین دورانیه و من هم مثل خیلی از مردم به دنبال یه لقمه نون به هر دری میزدم! تا روزی که از زور ناچاری چند جلد از کتابهای عزیز دردونه مو ریختم توی یه کیف و رفتم جلوی دانشگاه تهران که بفروشم تا برای مادر ترگل چغاله بادوم( ویارونه!) و برای شام شب نون و ماست بخرم! اما هیچ کتابفروشی حاضر به خرید نبود.

تصمیم گرفتم که همونجا کنار خیابون بساط کنم و بر خلاف تصورم تا قبل از تاریکی نصف کتابای عزیزم به چاغاله بادوم و نون و ماست تبدیل شدن! با خوشحالی و کیف نیمه خالی به خونه برگشتم تا این موفقیت رو با مادر آینده فرزندم تقسیم کنم!

از روز دوم نسرین هم با کیف دوم محتوی کتابای عزیزمون منو توی تسخیر قله های تجارت همراهی میکرد! حضورنسرین با شکم ورقلمبیده تاثیر خوبی تو فروش داشت !

همینکه داشتیم به این کار عادت میکردیم متوجه شدیم که دیگه کتاب قابل فروشی توی کتابخونه مون باقی نمونده! از اون به بعد تنها به کار ادامه دادم، تا یه شب که با دل گرفته و فکر و خیال اینکه بعد از این چه باید بکنم،بساطو جمع کردم و به طرف خونه به راه افتادم، توجه ام به یکی از کتابفروشیاجلب شد که تمام ویترینشو به یه کتاب مجموعه ی عکس اختصاص داده بود: روزهای خون روزهای آتش.

اسم هنرمند به خاطرم نیست، شاید آقای کسرائیان بودن، به یاد ندارم، اما جذابیت کتاب رو به یادم هست. با بدجنسی ی یه عاشق کتاب وارد کتابفروشی شدم  و بدون فکر کردن به اینکه خانواده ی بی نوا در انتظار چغاله بادوم و نون هستن با آخرین اسکناسائی که ته جیبم داشتم یه جلد از اون کتابو خریدم( فکر میکنم 20 تومان میشد که کتابفروش آشنا در عالم همکاری محبت کرد و 2 تومان تخفیف داد) کتاب دستم بود و همونطور که به سمت میدون انقلاب میرفتم سرم به تماشای عکسهاش گرم بود که جوونکی سر رامو بست و سوال کرد: چند؟

 من:چی چند؟!

 اون: این کتاب!

بازم من: بیس تومنه!

طرف یه اسکناس بیست تومنی از جیبش در آورد به من داد و کتابو گرفت و رفت!

به کتابفروشی برگشتم و یه جلد دیگه با 2 تومن تخفیف خریدم و رفتم نزدیک میدون انقلاب و به خریدار بعدی فروختم! بازم به کتابفروشی برگشتم و این دفعه چهارجلد خریدم وموضوغ رو به همکارم گفنم.

  ... کار به جائی رسید که روز بعد دو چمدون از" روزهای خون روزهای آتش" رو از کتابفروشی خریدم وتا شب نشده همه رو فروختم!


محبوبیت این کتاب و فروش فوق العاده ی من چند هفته ای دوام داشت و به یمن اون کتاب

 خانواده ی فروتنیان یکی درخشانترین دوران چغاله خوریشون بعد از انقلابمون رو تجربه کردن!