بری دریائی- سفرنامه ی تونس( بخش دوم)

 


 

تعاریف زیادی برای" زیبائی"وجود دارن و گاهی این تعاریف حتا به شدت با هم متضادن! اما وسط همین بازارمکاره هم چیزهائی هستن که تمام آحاد بنی بشر در زیبا بودنش هم عقیده ان.

 کسی منکر زیبائی " گلها " نیست.

در زیبائی " نگاه کودک"شکی جائز نیست.

و بسیار موارد مشترک دیگه که هیچ تفسیر فلسفی، علمی، کارشناسی، روانشناسانه و غیره نمیتونه تغییری تو نظر ما نسبت به اونا به وجود بیاره، شاید یکی از این موارد زیبائی" بری دریائی" باشه، دختر-ماهی ای که بر ساحل و یا صخره ای نشسته و با نگاهی حسرت آلود و جادوئی به حرکت ابدی امواج دریا نگاه میکنه، بی تردید همه شیفته ی این "بری" هستیم.

در یک صبح فراموش نشدنی در سواحل "تونس" به چشم خودم" بری دریائی" رو دیدم که با افسونی عاشق کش تن به نوازش موجهای ساحلی سبرده بود، دلم نیومد که اون لحظه ی جادوئی رو با شما قسمت نکنم.


سفرنامه ی تونس( بخش اول)

 

اولین چیزی که در بدو ورود به خاک تونس جلب نظر میکنه تابلوهای تبلیغاتی بزرگی هستن منقوش به تصویر مردی تبل مبل و خندون که سلامت و رضایت از صورتش میباره و به نظر تبلیغ یه بنگاه موفق معاملات املاک میاد که همه مزین به تصویر صاحب بنگاهن با لبخندی بدرانه و دست ارادت و مهر بر روی سینه! این تابلوهای تبلیغاتی تمام طول راه از فرودگاه " سوسه" تا هتل که بیست کیلومتری راه بود گله به گله در و دیوارها رو مزین میکردن، تعدد سرگیجه آور این تابلوها منو کم کم به شک انداختن که با این همه خرج تبلیغاتی درآمد این بنگاه باید آفتابه خرج لهیم باشه!

 روز بعد از یه راننده تاکسی در این باره سوال کردم، راننده توضیح داد که اینا آگهی بنگاه نیستن! بلکه تصاویر" بن علی" ریئس جمهور مملکته که سر هر کوی و برزن به فرزندان تونس لبخند مهر و محبت تحویل میده که چون ملت بیشتر از بیست ساله که سر صندوق رای نرفته و "بن علی" برای جلوگیری از اتلاف وقت با ارزش ملت، خودش هر چهار سال یه بار خودشو دوباره به ریاست جمهوری انتخاب میکنه و نگرانه که مبادا مردم یادشون بره که اون هنوزم هست، برای همین هم  داده همه جا عکساشو آویزون کنن که آحاد ملت خیالشون راحت باشه که تنها و بی سربرست به حال خودشون رها نشدن!

من به شدت تحت تاثیر ابهت و شکوه و مخصوصن صورت مهربون" بن علی" که منو به یاد عمه ی بزرگم" عفت خانوم" میندازه قرار گرفتم و خوشحالم که تا لحظه ی بازگشت از تونس هر جا که رفتم سعادت دیدن چهره ی اون رو داشتم!

تونس



با اجازه ده روزی در " تونس" مهمون ریئس جمهور مادام العمر این سرزمین زیبا " بن علی" یا به اصطلاح مورد علاقه ی خودشون" ریئس" بودم!  البته به خرج خودم و در یک هتل سه ستاره کنار ساحل" سوسه".
همینکه جزای این چند روز استراحت رو با رسیدگی به کوهی از کارهای عقب افتاده بس بدم با "سفرنامه ی تونس" خدمت میرسم.

مهاجرت به همراه سهراب

 

 

سهراب شهید ثالث رو فکر میکنم اولین بارسال 1993 طی جشنواره ی فیلم روتردام دیدم، به شدت عصبانی بود که چرا به قول خودش:" این الاغا!" فیلمشو" تار" نشون دادن؟! ظاهرن آباراتچی خوابش برده بود!

طی چند روزی که اینجا بود کلی از این در و اون در حرف زدیم و بدون اینکه هیچ کدوم اصراری داشته باشیم دوستی ای بینمون شکل گرفت که تا آخرین روزای زندگیش ادامه داشت. به نظر آدم مشکلی میومد، به سختی میتونست به کسی اعتماد کنه، میدونستم که به فول خودش:" از بس بهش نارو زده بودن، به کل اعتمادش از بنی بشر سلب شده" بود. خیلی زود فهمیدم که  بد دهنی و بد اخلاقیش در برابر دیگران فقط یه سبردفاعی بود که برای مصون موندن از شرآدمای نابکار، به کار میبرد و بر خلاف تصویری که از خودش نشون میداد به شدت حساس، دلسوز و مردمدوست بود و عصبانیتش از آدما از  بی تفاوتی و بی مسئولیتیشون بود.

هفته ای چند بار از" برلین" زنگ میزد و هر بار ساعتها حرف میزد، اون حرف میزد و من فقط گوش میکردم و میدونستم که فقط به کسی احتیاج داره که بدون" مزخرفگوئی" و داوری به درد دلاش گوش بده. با عصبانیت از تهیه کننده اش، از تلویزیون آلمان، از رفقای نیمه راه، حقه بازای سینما و... حرف میزد و میگفت که دیگه به هیچکس غیر از من اعتماد نداره!! و من میدونستم که داره اغراق میکنه، اما از اینکه به هر حال افتخار دوستیشو داشتم خوشحال بودم.

میگفت که از همه چیز خسته شده و باید همراه هم به ایتالیا مهاجرت کنیم! من هم که مدتها بود دوست داشتم به ایتالیا برم از این  حرفش استقبال کردم و شروع به بستن بار سفر! اما درست وقتی که توی راه ایتالیا بودم باهام تماس گرفت و گفت که" ایتالیا دیگه تموم شده! بریم به کانادا!" اما دیگه دیر بود، من بارمو تو ایتالیا به زمین گذاشتم و فکر میکردم که دیر یا زود بهم ملحق میشه، که نشد.

خبر درگذشتشو توی روزنامه ها خوندم. دوست فرزانه و دلسوخته ام  به" طبیعت بی جان" بیوست.

روز خوش



بازم طرحی دیگه برای دل خودمون.

طرحی برای دل خودمون




گاهی که از دست سفارش ناشرین خلاص میشم طرحی هم برای دل خودم و شما میزنم.

قادر مطلق؟

 


 " امیلی" همینطور که داشت بستنی شو لیس میزد گفت: خوب حالا چرا به جای اینکه هر روز بگی بارونی نمیگی آفتابی؟! مگه کاری داره که بگی آفتابی؟ هر روز میگی هوای بارونی که هی بارون بیاد! خب بگو آفتابی دیگه! ببین چقدر ساده س: آف تا بی! خیلی ساده س! چرا...؟؟؟

 بچه همینطور این جمله ها رو تکرار میکرد و من اولش که توجهی نکردم اما بعد فکر کردم که داره با یکی از همین دوستای خیالیش حرف میزنه، به دوروبرمون نگاه کردم و متوجه شدم که روی صحبتش با مجری برنامه ی هواشناسی ی تلویزیونه!

گفتم: عزیزم اون که نمیشنفه تو چی میگی!

جواب داد: خب تو بهش بگو که به جای : هوا بارونی، بگه آفتابی، که آفتاب بیاد!

 تازه اون وقت فهمیدم که بچه باور داره که مجری هواشناسی ی که وضع هوا رو تعیین میکنه!

این همه باور به تلویزیون؟!! باور به اینکه " قادر مطلقه"! که زبون مجری لال" خدا" س !

اول خنده ام گرفت، اما بعد دلم گرفت، که مبادا که وسائل ارتباط جمعی واقعن" قادر مطلق" هستن؟ مگه غیر از اینه که همه ی ما به اونچه که از طریق این وسائل میشنویم و میبینیم باور داریم؟

کلمات چاب شده، تصاویر ثبت شده، صحنه ی مرتفع نمایش، میز خطابه، صدائی که از جعبه ی رادیو خارج میشه و... همه حقیقت مطلق به نظر میان و این راز روانشناسی ی قدرت دستگاههای روابط ارتباط جمعیه.

 آیا حقیقت مطلق در اختیار کسیه که " وسیله ی ارتباط جمعی" در اختیارشه؟