" امیلی" همینطور که داشت بستنی شو لیس میزد گفت: خوب حالا چرا به جای اینکه هر روز بگی بارونی نمیگی آفتابی؟! مگه کاری داره که بگی آفتابی؟ هر روز میگی هوای بارونی که هی بارون بیاد! خب بگو آفتابی دیگه! ببین چقدر ساده س: آف تا بی! خیلی ساده س! چرا...؟؟؟

 بچه همینطور این جمله ها رو تکرار میکرد و من اولش که توجهی نکردم اما بعد فکر کردم که داره با یکی از همین دوستای خیالیش حرف میزنه، به دوروبرمون نگاه کردم و متوجه شدم که روی صحبتش با مجری برنامه ی هواشناسی ی تلویزیونه!

گفتم: عزیزم اون که نمیشنفه تو چی میگی!

جواب داد: خب تو بهش بگو که به جای : هوا بارونی، بگه آفتابی، که آفتاب بیاد!

 تازه اون وقت فهمیدم که بچه باور داره که مجری هواشناسی ی که وضع هوا رو تعیین میکنه!

این همه باور به تلویزیون؟!! باور به اینکه " قادر مطلقه"! که زبون مجری لال" خدا" س !

اول خنده ام گرفت، اما بعد دلم گرفت، که مبادا که وسائل ارتباط جمعی واقعن" قادر مطلق" هستن؟ مگه غیر از اینه که همه ی ما به اونچه که از طریق این وسائل میشنویم و میبینیم باور داریم؟

کلمات چاب شده، تصاویر ثبت شده، صحنه ی مرتفع نمایش، میز خطابه، صدائی که از جعبه ی رادیو خارج میشه و... همه حقیقت مطلق به نظر میان و این راز روانشناسی ی قدرت دستگاههای روابط ارتباط جمعیه.

 آیا حقیقت مطلق در اختیار کسیه که " وسیله ی ارتباط جمعی" در اختیارشه؟