مهاجرت به همراه سهراب

سهراب شهید ثالث رو فکر میکنم اولین بارسال 1993 طی جشنواره ی
فیلم روتردام دیدم، به شدت عصبانی بود که چرا به قول خودش:" این الاغا!"
فیلمشو" تار" نشون دادن؟! ظاهرن آباراتچی خوابش برده بود!
طی چند روزی که اینجا بود کلی از این در و اون در
حرف زدیم و بدون اینکه هیچ کدوم اصراری داشته باشیم دوستی ای بینمون شکل گرفت که تا
آخرین روزای زندگیش ادامه داشت. به نظر آدم مشکلی میومد، به سختی میتونست به کسی
اعتماد کنه، میدونستم که به فول خودش:" از بس بهش نارو زده بودن، به کل
اعتمادش از بنی بشر سلب شده" بود. خیلی زود فهمیدم که بد دهنی و بد اخلاقیش در برابر دیگران فقط یه
سبردفاعی بود که برای مصون موندن از شرآدمای نابکار، به کار میبرد و بر خلاف
تصویری که از خودش نشون میداد به شدت حساس، دلسوز و مردمدوست بود و عصبانیتش از
آدما از بی تفاوتی و بی مسئولیتیشون بود.
هفته ای چند بار از" برلین" زنگ میزد و هر
بار ساعتها حرف میزد، اون حرف میزد و من فقط گوش میکردم و میدونستم که فقط به کسی
احتیاج داره که بدون" مزخرفگوئی" و داوری به درد دلاش گوش بده. با
عصبانیت از تهیه کننده اش، از تلویزیون آلمان، از رفقای نیمه راه، حقه بازای سینما
و... حرف میزد و میگفت که دیگه به هیچکس غیر از من اعتماد نداره!! و من میدونستم
که داره اغراق میکنه، اما از اینکه به هر حال افتخار دوستیشو داشتم خوشحال بودم.
میگفت که از همه چیز خسته شده و باید همراه هم به
ایتالیا مهاجرت کنیم! من هم که مدتها بود دوست داشتم به ایتالیا برم از این حرفش استقبال کردم و شروع به بستن بار سفر! اما
درست وقتی که توی راه ایتالیا بودم باهام تماس گرفت و گفت که" ایتالیا دیگه
تموم شده! بریم به کانادا!" اما دیگه دیر بود، من بارمو تو ایتالیا به زمین
گذاشتم و فکر میکردم که دیر یا زود بهم ملحق میشه، که نشد.
خبر درگذشتشو توی روزنامه ها خوندم. دوست فرزانه و
دلسوخته ام به" طبیعت بی جان"
بیوست.