بعید میدونم که کسی از اهالی بندر انزلی و یا کسانی که تا چند سال قبل به این شهر زیبا سفر کردن و اهل دل و یا قهوه باشن مادام رو به خاطرنیارن. مغازه ی قدیمی اش با چند میز کوچک و صندلی های لهستانی و دستگاه لیمونادسازی آنتیکی که یادگار همسر مرحومش بود- که برای اولین بار لیموناد در این شهر تولید کرده بود- به عنوان مظهر این شهر میدان اصلی رو مزین میکرد.

مادام با مهر فراوون و لبخند شیرین و مادرونه برای مهموناش قهوه ی ترک بار میذاشت و اگر تمنا میکردی که فالتو کف فنجون بخونه با اکراه قبول میکرد, مادام به شدت از خرافات نفرت داشت و فالگیری رو مسخره میکرد اما برای از دست ندادن همون چند تا مشتری " این خفت" رو قبول میکرد! باید اقرار کنم که دقیقترین " قهوه خوانی" رو اونجا شاهد بودم!

سه سال قبل و بعد 20 سال به بندر انزلی رفتم و بدیهیه که یکسره به سراغ کافه ی مادام , که دونستم سالها قبل از دنیا رفته.

کافه هنوز سر جاش بود اما با درای تخته کوب شده و متروک.

 بر خلاف اعتیادم به قهوه اون روز از کسی سراغ کافه ای رو نگرفتم و به یه لیوان مشابه قهوه یعنی آب انار! بسنده کردم که به خاطره ی مادام خیانت نکرده باشم.