یکی بر سر شاخ بن میبرید
با دوستی هلندی دز آمستردام درباره ی این گفته ی ایرانی" یکی
بر سر شاخ بن میبرید" صحبت میکردم به
این نیت که مقصودی رو روشن کنم که طرف جواب داد که اونرو میشناسه و حتا تندیس این
حکایت رو دیده! و از من خواست که سر راه برگشتم به روتردام به دیدن تندیس "
شاخه بر" برم. دوستم نمیدونست که "شاخه بر" کار کیه؟ اما آدرس محل
اونو میشناخت: روی شاخه ی یه درخت تنومند واقع در یکی از پارکای آمستردام.
هوا رو به تاریکی داشت که به پارک موعود، کنار یکی از آبراههای
شهر رسیدم و از رهگذرا سراغ
" شاخه بر" رو گرفتم، انتظار داشتم که همون
اولین نفر با انگشت به درختی که تندیس غول آسائی با اره در دست روی شاخه اش
ایستاده اشاره کنه، اما نه تنها چنین نشد بلکه هیچ عابری حتا از وجود اون هم اطلاع
نداشت! دیگه سرمای غروب آمستردامم داشت به تاریکی اضافه میشد و من با دماغ سوخته
روی نیمکتی نشستم که سیگاری دود کنم .
(به تنهائی در روی نیمکتی در زیر درختای بی برگ و بار و غمزده،
در وسط شهری بیگانه و پرازدحام، سیگاری لای انگشتای یخ زده، با دماغی سوخته از
جستجوئی شکست خورده، یکی از محبوبترین سرگرمی هامه!)
وقتی برای بیرون دادن دود سیگار سرمو به سمت آسمون بلتد
کردم(این قسمتو از یکی از سناریوهای کلیشه ای فیلمای درجه سه کش رفتم!)دیدمش! خیلی
کوچیکتر از اونی بود که فکر میکردم، قدش به زور به پنجاه سانت میرسید، اما با جدیت
ابلهانه ی غولها سعی میکرد با اره ای به قاعده ی یه خودکار بیک شاخه ی قطور درخت
رو ببره! خوشحال شدم که دست خالی از این شهر نمیرم، اما دلخور بودم که چرا هنرمند
سازنده ی این تندیس نشانی از خودش باقی نذاشته.
اول از کوچیکی این مردک اره به دست تعجب کردم اما وقتی بیشتر فکر کردم به نظرم اومد که هنرمند برداشتی دیگر از این حکایت داشته، اینکه این مردک کوچک بیهوده تلاش میکنه که شاخه ی تنومند رو ببره، که در جای خودش موضوع جالبیه اما ربطی به حکایت اصلی نداره و با اینکار تندیس رو به سطح یه شعار تنزل داده، ای کاش مردک رو در اندازه ی آدم طبیعی میساخت که قدرت تفکر حکایت اصلی رو از دست نده، به هر حال از دیدن اون مجسمه ی بلاهت خوشحال شدم.