لورنزو میلانی اشرافزاده ای از فلورانس بود که به خواست خانواده اش به مدرسه ی الهیات رقت و بعد به جمع خادمین کلیسای کاتولیک پیوست.

 دهقانی که در کنار خانه ی ییلاقی در بالای تپه های شهرک " ویکیو" باهاش آشنا شدم داستان زندگی " دن میلانی" رو اینطور برام تعریف کرد: آدم روشنفکری بود و نمیتونست با سیاستای کلیسا کنار بیاد، نمیتونست تحمل کنه که کلیسا به خاطر روابط سیاسیش با دولت فاشیست موسولینی مراسم دعا برای سربازائی که عازم قتل عام ملتای بی نوای اروپای غربی بودن برگذار کنه. میگفت که کار مسخره ایه که ارتشهای متخاصم همزمان برای پیروزیشون به درگاه خدای یگانه دعا کنن! و به شدت به کلیسا که از این دست مراسم مردم فریب حمایت میکرد انتقاد میکرد، اگه از خانواده ی متنفذی نبود سرشو زیر آب میکردن اما کلیسا نمیتونست از کمکهای کلون مالی " میلانی" ها چشم بپوشه و برا همین دندون رو جیگر میذاشتن! اما وقتی که" لورنزو" شروع به گیر دادن به مسائل اساسی تر مثل فقر و اجحافات اجتمائی به طبقات محروم کرد دیگه طاقت واتیکان طاق شد و لورنزوی به قول خودشون " سر خر" رو به کلیسای قراضه ی بالای همین تپه تبعید کردن!اون موقع تازه بیست و یکی-دو سالش بود و هنوز کلی برای اینکه پدرشونو در بیاره وقت داشت، میگفت که منو سنگ قلاب میکنین بالای کوه که از دستم خلاص شین؟! حالا بهتون نشون میدم با کی طرفین! اون معتقد بود که مردم با باسواد شدن میتونن از شر خرافات و فقر خلاص بشن و تصمیم گرفت که کلیسای نیمه مخروبه رو به یه مدرسه تبدیل کنه.

 

اون سالا سالای گشنگی بودن و اهالی این منطقه از بی غذائی لت و پار میشدن و بیشترین قربانیا هم بچه ها بودنو " لورنزو" ی جوون میدونست که دعوت از روستائیای گرسنه برای آوردن بچه هاشون به مدرسه کار بی فایده ایه پس رفت به فلورانس و هر چی تیغش میبرید از ثروت پدری رو ریخت تو کیسه و برگشت بالای کوه! به اهالی دره خبر داد که بچه هائی که برای تحصیل به این مدرسه بیان میتونن مجانی غذا بخورن! با اینکه دهاتیا نسبت به این کشیش " مطرود و تبعیدی" اعتماد نداشتن اما برای نجات جون بچه هاشون اونا رو هر روز به بالای کوه میفرستادن.

مدرسه کارشو با شیش تا شاگرد شروع کرد و " لورنزو" روش درسی خاصی رو ابداع کرد که بعده ها به " تحصیل برای فقرا" معروف شد و الان مدارس زیادی تو برزیل و سایر کشورای آمریکای مرکزی و جنوبی به این شیوه تدریس میکنن.

( یکی از همون شیش تا شاگرد اولیه ی " لورنزو" الان رهبر یکی از مردمیترین احزاب سیاسی ایتالیاس)

 

خلاصه همینطور که لورنزو سرگرم خرج کردن ثروت پدری بود و آوازه ی " مدرسه ی فقرا" تو ایالت توسکان میپیچید و دیگه اهالی دره نه برای غذا بلکه برای آینده ی بچه ها اونارو به کلیسای سابق و مدرسه ی فعلی میفرستادن، توجه روشنفکرا هم به این محل جلب شد، بر تعداد شاگردا اضافه میشد و کلیسای فلورانس میخواست از زور عصبانیت کله ی لورنزو رو بکنه!

 لورنزوی جوون که تمام زندگیش شده بود تدریس و رسیدگی به مشکلات مردم، تدوین اصول درسی نوینش و آشپزی برای شاگرداش، دیگه فرصتی براش باقی نمیموند که به خودشم برسه و تو اوج محبوبیت و البته گرسنگی و بیماری وبه سن 43 سالگی در گذشت، اما درسی به واتیکان داد که هیچوقت یادشون نمیره.

پیر پائولو پازولینی یکی از طرفدارای سرسخت" دن لورنزو" بود که معروفه که با دن ملاقات میکرده اما حقیقتش اینه  که وقتی برای اولین بار برای دستبوس این انسان فرهیخته و دردمند خودشو به بالای تپه رسوند که دیر بود و پدر روحانی کودکان فقیر" ویکیو" به خاک سپرده شده بود، این دو نفر هیچوقت با هم ملاقات نکردن.

 این بود داستان به باد رفتن ثروت خاندان" میلانی" و آبروی کلیسای فلورانس و تولد نسل آگاه بعد از جنگ جهانی دوم تو ایالت توسکان.

حرفای مرد دهقان که تموم شد رفتم به بالای تپه و به طرف کلیسا.


کلاس قدیمی به همون شکلی که " لورنزو" برای آخرین دفعه ترکش کرده بود باقی مونده، دولت و کلیسای ایتالیا مدرسه رو به حال خودش گذاشته که به مرور زمان نابود بشه، اما باقی مونده ی شاگردای " دن میلانی" آدمائی سالخورده و اونائی که هنوز تو این منطقه زندگی میکنن، هنوز و با گذشت بیشتر از 40 سال از مرگش به شکل سازمان داده شده از باقی مونده ی مدرسه و یادگارهای استاد بزرگشون مراقبت میکنن.

مردی که اونروز به رسیدگی به باغ مدرسه سرگرم بود و به من و همراهام اجازه داد که به کلاس مدرسه وارد بشیم و سعادت زیارت این سرای عشق و معرفت رو داشته باشیم یکی از اولین شاگردای " دن میلانی" بود که تصادفن شناسائیش کردم و وقتی از سر شوق و به حماقت خواستم که با هم عکسی به یادگار برداریم قبول نکرد و گفت: متاسفم اما من گوریل باغ وحش نیستم که باهام عکس بگیرین!

 به یاد غرور و سرسختی " دن لورنزو" افتادم و برای دیدار از مقبره اش به طرف پائین تپه و گورستان به راه افتادیم، از دور هنوز میشد شاگرد " دن میلانی"  رو دید که تو باغ مدرسه ی دور افتاده ی" فقرا" به رسیده گی به بوته های گل سرگرم بود.