قدیما هر از چندی مردی با وسیله ای به شکل گیتار وارد محله میشد و دم میگرفت: علی لاف دوزی!!!!!!!! میدیدم که بعضی از اهالی محل به داخل خونه دعوتش میکردن که با گیتارش پنبه شونو بزنه! از این پنبه زنا چند تائی هر هفته تو محله پیدا میشدن اما من تو عالم بچه گی حیرت زده بودم که چرا اسم همه ی این لحاف دوزا علی بود؟! بعده ها فهمیدم که اون " الیاف دوز" بوده که تو دهن جماعت پنبه زن به مرور زمان به" علی لاف دوز" تغییر شکل داده! از نحوه ی تلفظشون متمئنم که بیشترشون اصلن معنی اونچه رو که داد میزدن نمیدونستن و این شامل بقیه ی مردمم میشد.

وضعیت خیلی چیزا مثل همین قضیه ی" علی لاف دوزیه". خیلی از پزشکامون با گذشت زمان علت اصلی وجود یه پزشک رو فراموش کردن و خیال میکنن که وظیفه ی پزشک دست به سر کردن بیمارا، فخر فروختن و پول روی پول تلمبار کردنه!

رفتگرا فکر میکنن که برای این هدف به این کار گماشته شدن که چپ و راست ساکنین و کسبه ی محل خدمتشونو تیغ بزنن!

کارمندای دولت تصور میکنن که کار شکنی در امور مراجعین و جیم شدن از اداره از اصول اولیه ی کارشونه!

این فراموشی شامل اغلب فعالیتهای ما میشه و هنر هم تابع همین قاعده س.

بعضی( سعی میکنم نگم اکثرن) از ما هنرمندا فکر میکنیم که هنر وسیله ای برای معروفیت و پز دادنه! امکانی برای گنده گوئی و مورد توجه و تعظیم-تکریم قرار گرفتنه! خود رو بالاتر از دیگران دیدنه! وسیله ی بیان نظریات و بیانیه های من در آوردی و به خورد خلایق دادنشونه!

 یادمون میره که " علی لاف دوز" نیستیم بلکه " الیاف دوزیم"